آشتی من و قلم
عهد بســـــــــتم که بیقــــرارش نکنم
با درد بســـــازم و فغــــــــانش نکنم
با این قلـــــمی که سالهـــــا یارم بود
در قهــــــر بمانم و ســـــلامـش نکنم
در این دل پر ملال بی آرامـــــــــش
تا آخـر عمــــر لطــف و نازش نکنم
خون میچــــــکدش بجای جـوهر اما
این خون جـــــگر دگر حلالـش نکنم
با ناز و کرشــــــمه هر دم آید سـویم
اما سـر ســـــوزنی نگاهــــــش نکنم
عهـــــد کـردم که دگر دســـــــــتم را
در زلف نوشـــــــته ام درازش نکنم
گر شـــــوق غزل بسـر زند هم دیگر
از گوشـــــه کلبه ام صـــــدایش نکنم
اما چــــــکنم که این پدر سـوخته یار
نامش قلم اسـت و من چـکارش نکنم
او مایه عـبرت است ومن مایه عشق
بهــــــــزاد مگو دوباره یادش نکنم
با تشکر از دوستی که پس از سالها مرا با این قلم آشتی داد .
بهزاد _ 19/10/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی