مستی و هستی
سر در طـــبق عـالــــــم مستی دارم
از مستی خود شـــــوق به هستی دارم
چون هستی من بسته به یک دم باشد
مستی بکنم که دم غنیــــــــــمت دارم
مستی نبود دمـــــی از این عالم دون
هستی همه اش به ســـــاز مستی دارم
در هستی خود اگر نبـاشــــــــم غافل
دردست همیشـــــــــه جام مستی دارم
با مسـتی خود شور به دل انـــــدازم
تا شـــــــوق به هستی از میان بردارم
عـــالـــــم همه در قالب هستی گذرد
جز من که شب و روز به مستی دارم
یک جــرعه به مستی از دهـانم افتاد
تا خاک بــــگوید اینــــک هستی دارم
هستی به وجـــــود کـفـــر اقـرار کند
آن روز که دلشــــــوره ز مستی دارم
با مســتی بهزاد به شــــــــوق آمده ام
تا عالـم هســــــــــــتی ز میان بردارم
بهزاد _ 21/10/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی