شاید
چه شود بر سر شوریده خود شــانه زنم
ناز معشوق کشم رنگ به رخســاره زنم
شایدم روزی از این باغ گلــــی بردارم
باز عاشــــــــق شوم و بر دل دیوانه زنم
حضـــــــرت عشـق اگر باز مدد فرماید
بیخود از خود شوم و رطل گرانمایه زنم
گوشه و بوس و کنارم اگر حاصل بشود
کوس رســـوائی خود بر سر میخانه زنم
عشق شــــــیرین دهنی را به دلم اندازم
نام شــیرین ســخنی بر در این خانه زنم
شاد و سرمســـــت سر کـوی بتم بنشینم
بربط و چنــگ و چغانه ، ره افسانه زنم
سر به راه آورم و ســاکـت و آرام شوم
غــــزل عشـــــق بگویم قـــــدح باده زنم
روز تنهائی بهــــــــــــــزاد اگــر سر آید
عالـــمی مســــت کنم ، نعره مستانه زنم
بهزاد _ 30/10/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی