بهش میگن عشق
یه روزی یه دل اومد آب بخوره ،
افتاد و دندونش شیکست ،
اومدن دندونشو درست کنن ،
سرش شیکست .
دل بیچاره نمیدونست
تو اون چشمه چی ریختن جای آب ،
نمیدونست که تو اون چشمه خیانت کردن ،
قبر احسـاسو تو اون چشمه زیارت کردن .
اون غریب بود
توی شهر دست و پا .
گفتن این شهر یه حکیم داره مداوات میکنه ،
دل رفت پیش حکیم ،
گفت : سرم شیکسته و درد میکنه ،
داره کـم کـم حـالـــــــمو بد میکنه ،
گفت حکیم : تو از آب چشمه خوردی ؟
گفت : آره ،
یه نگاهی کرد و گفت :
اینجا بمون تا من بیام .
دل نشست ، منتظر دوای سر شکستنش .
هی نشست ، هی نشست ،
رفت تو فکر ،
یاد اون روزا رو کرد ،
یاد اون روزای خوش ،
که به یک جا بند نبود ،
توی قلب یه آدم الاکلنگ بازی میکرد ،
بالا و پائین میرفت ،
کیف میکرد ،
اون روزا رو با عشق ،
قایم موشک بازی میکرد ،
فکر هیچ چیز رو نمیکرد بجز خوشبختی ،
یادش به خیر . !!
بهو از یکجا صدائی اومد .
کی بود ؟
نه حکیم بود و نه درمون و دوا
محتسب بود که داشت می اومد .
محتسب رسید و گفت : تو همون دلی !
گفت : آره : همون دلم
گفت : همون دل که سرش شیکسته بود
گفت : آره : همون دلم
گفت : همون دل که از این چشمه ما آب خورده
گفت : آره همون دلم
گفت : همون که چشمه ما رو پر از خون کرده
گفت : آره همون دلم
محتسب خنده ناجوری کرد
گفت : پس پاشو بریم
گفت : کجا
گفت : بریم تا درمونت کنم
دل باهاش رفت ولی غافل بود ،
نمیدونست که چه آشی پختن ،
آخه هرچی نباشه اون ، دل بود ،
ساده بود ،
دل رو بردند به پیش قاضی .
قاضــی شهر قضاوت میکرد
توی هر کاری دخالت میکرد
گفت قاضی : تو همون دلی
گفت : آره همون دلم
گفت : همون دل که برای دیگران میسوزه
گفت : آره همون دلم
گفت : همون دل که همش تاپ تاپ و توپ توپ میکنه
گفت : آره همون دلم
گفت : همون دل که برای عشق بیچاره شده
گفت : آره همون دلم
قاضی خندید ،
هی خندید ، هی خندید .
دل سرش درد میکرد ،
شیکسته بود ،
حیوونکی درد میکشید ،
هی این درد میکشید ،
هی اونا میخندیدن .
دل گفت : آقای قاضی سرم درد میکنه ، حکیم کجاس ؟
قاضی باز خندید !
گفت : سرت برای چی درد میکنه ، برای عشق ؟
دل خندید ،
خیلی وقت بود
که عشقو گم کرده بودش .
گفت : راستی خبری ازش دارین ،
کسی میدونه کجاست ؟
قاضی خندید ،
صداشو توی گلوش انداخت و گفت :
عشق تو زندان منه .
دل نالید
تازه فهمید چی شده
گفت : پس منو به بندم بکشین ،
منو زندونی کنین ،
منو شلاق بزنین
هرچی که میخواین بکنین ،
ولی ،
ببرینم پیش عشق .
طفلکی دل ، درد سرش یادش رفت .
قاضی خندید
دل بیچاره نمیدونس نباید اونجا بمونه !
آخه اونجا همه دلها رو به غارت میبرن
آخه اونجا دل رو اذیت میکنن
میرنجونن ،
میشکننش
آخر سر
دار میزنن .
آخرش اون دل بیچاره رو محکوم کردن
گفتن اصلا چرا از چشمه ما آب خوردی
خون تو ریخته توی چشمه ما
چشمه ما رو تو خونی کردی
حکم کردن که بره ،
بره تبعید بشه ،
بره تا هیچکی نفهمه که یه دل اونجا بود .
نکنه دست و سر و پا ،
دل رو پیداش بکنن ،
به هوای دل هوائی بشن و شادی کنن ،
نکنه دل با اونا حرف بزنه ،
اونا رو از خواب خرگوشی بیدارشون کنه ،
بشینه قصه بگه ،
قصه مجنون رو بگه ،
قصه لیلا رو بگه ،
قصه شیرین رو بگه ،
قصه فرهاد رو بگه ،
قصه بهزاد رو بگه ،
بگه تو دنیا یه چیزی هست ،
بهش میگن عشق .
بهزاد _ 9/11/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی