دخترک
دخترک ناراحت بود ، تنها و آهسته زیر باران قدم میزد ، به فکر روزهائی بود که شاد و خندان ، دست در دست هم ، همان موقع که همه برای فرار از باران بدنبال سر پناهی بودند ، آنان لذت قطرات باران را با تمام وجود احساس میکردند ، اگر سیل هم از آسمان میبارید ، حاضر نبودند حتی برای لحظه ای لذت با هم بودن را از دست بدهند .
کم کم احساس میکرد لباسهایش به تنش چسبیده اند ، صدای چلپ چلپ کفشهای پاره اش در آمده بود مختصر آرایشی که داشت ، همراه با قطرات باران از گونه اش پائین میامد ، چند لحظه ای گذشت ، کم کم قطره اشکی هم از گوشه چشمش به قطرات باران پیوست .
دلش میخواست زمین دهان باز میکرد و برای همیشه نام او را از صفحه روزگار محو میکرد ، دیگر دلش نمیخواست زنده باشد ، نمیخواست هر روز توی خیابان چشمش را بر روی هزاران نامرد و پست و هرزه و ولگرد باز کند ، فقط دلش میخواست تنها باشد .
تمام زندگیش از کودکی تا امروز ، مانند یک صحنه تاتر جلوی چشمانش رژه میرفت ، بیاد تولد بیست سالکی اش افتاد ، همان روزی که او با یک شاخه گل ، سر کوچه منتظرش بود ، تنها هدیه تولدش هم همان شاخه گل بود ، اما آن هدیه را هیچوقت فراموش نکرد ، دستش را داخل کیف کرد ، دفترچه یادداشت کوچکی را در آورد و از میان آن گل خشکیده ای را برداشت ، گل کوچک را به طرف لبان خیسش برد و بوسید ، قطرات باران بر روی گل خشکیده میریخت ، گل را روبروی چشمان اشک آلودش گرفت ، نگاهش کرد ، دوباره آنرا به طرف لبانش برد و بوسید ، دستش را پائین آورد ، ناگهان با خشم و نفرت آنرا در میان انگشتان کوچکش فشار داد .
پشت سرش خطی از گلبرگهای قرمز کشیده شد و پس از لحظه ای باران بند آمد .
سرش را بسوی آسمان برد ، انگار دارد با ابرها حرف میزند ، بغض گلویش را میفشرد ........
چشمش به باجه تلفن سر کوچه افتاد ، لحظه ای ایستاد ، انگار داشت برای آخرین بار با تمام دلبستگیهایش خداحافظی میکرد ، سرش را به زیر انداخت ، یک سکه و یک قرص کوچک از کیفش در آورد و وارد باجه تلفن شد ، مردد بود ، نمیدانست چه میخواهد بکند ، بالاخره تصمیمش را گرفت ، قرص کوچک را بلعید ، سکه را داخل تلفن انداخت و با انگشتان لرزان شماره گیر را چرخاند :
صدای گرفته ای از آنسوی خط گفت : بله بفرمائید .
دخترک لحظه ای درنگ کرد ، صدا دوباره پرسید : کیه .
دخترک با مختصر قدرت باقیمانده اش فریاد زد :
چیزی رو که ازم گرفتی ، اسمش ناموسه ، بی شرف .
بهزاد __ 24/11/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی