آخرین پاسخ
سلام پسرم ؛
امروز که این نامه را برایت مینویسم ، شاید آخرین روزهای زندگیم باشد ، عزرائیل دم در منتظر است ، منهم دیگر چندان علاقه ای به ماندن ندارم ، امروز دیگر نه چیزی از این دنیا میخواهم و نه آرزوئی دارم .
اما اینکه وقت گرانبهایم را صرف کردم و این نامه را برای کره خری مثل تو نوشتم ، دلیلی دارد .
در تمام سالهای زندگی بی سر و ته تو، هرچه که داشتم در طبق اخلاص نهادم و تقدیمت کردم ، از همان بچگی هم شیطان و باهوش بودی و منهم همیشه مجبور به پاسخگوئی سوألات عجیب و غریبت ، اما یک سوألت را همیشه بدون پاسخ گذاشتم و امروز فکر میکنم زمان پاسخ دادن به آن سوأل رسیده باشد ، پس گوشهای درازت را خوب باز کن :
یادت هست وقتی 16 یا 17 ساله بودی ، هوس دفاع از اسلام و مسلمین به سرت زد و به جبهه رفتی و آخر سر هم چند تا ترکش ناقابل برایمان سوغات آوردی ، آخه کره خر ، تو رو چه به این حرفا ، نگفتم بشین درستو بخون ، درس و مشق و مدرسه را رها کردی که به اعتقاداتت برسی ، نتیجه اش چه شد ؟
دو سه سال بعد ، همین بچه بسیجی تازه بدوران رسیده را گرفتند و بردند اوین ، بلایی به سرش آوردند که هنوز هم اثرش در روحیه بدرد نخورت باقی مانده .
یادت هست در 22 سالگی وقتی که دیگه خیالم راحت شده بود که پسرم بزرگ شده و سره کار میره و مستقل شده ، از سازمان .......... اخراجت کردند ، نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای لو داده بود که زندانی سیاسی بوده ای و حراست هم گیر داد که ، شما بخاطر سابقه سیاسی که دارید نمیتوانید در این سازمان به کارتان ادامه دهید ، حالا هی بشین سنگ اسلام و مسلمین به سینه بزن کره خر .
یادت هست در 25 سالگی از دانشگاه .......... اخراجت کردند ، آنهم فقط بخاطر یک شعر ناقابل ، آخه کره خر به تو چه مربوط که آقای رئیس داره چیکار میکنه و معاونش چکاره است ، حالا ایکاش فقط حرف میزدی ، نشستی غزل هم برایشان سرودی ، خوب میخواستی برایت گوسفند قربانی کنند ، برو خدا را شکر کن که فقط بیرونت کردن .
یادت هست در 28 سالگی ، وقتی به سرت زد از حق و حقوق 50 کارگر بیسواد دفاع کنی و حتی پیشنهاد یک مدیریت بالاتر را هم نپذیرفتی و پشت کارگران ایستادی ، چقدر گقتم با دم شیر بازی نکن ، البته آنان را به حق خود رساندی ، اما خودت چه شدی کره خر؟ یک ماه بعد به بهانه تعدیل نیرو ، خیلی محترمانه بیرونت کردند.
یادت هست در 35 سالگی شرکت تاسیس کردی که مثلا برای خودت کار کنی ، آمدی تاجر شوی ، « تا » شدی ، بقیه اش ماند ، آخه کره خر ، تو که سر سفره بابات نشستی و بلد نیستی سر مردم رو کلاه بگذاری ، غلط میکنی میری سراغ تجارت ، اونقدر سر مردم رو کلاه نگذاشتی که اومدن سرت رو کلاه گذاشتن و دار و ندارت رو بردن ، حالا بشین توی اون زیرزمین هی بنویس .
دیگر کافیست ، خسته شدم ، بقیه شاهکارهایت را هم که خودت بهتر میدانی !!؟؟
میتوانم به جرات بگویم تنها کار درستی که در زندگیت کردی این بوده که هنوز ازدواج نکرده ای ، باریکلا پسرم ، هیچوقت ازدواج نکن ، بذار دخترای مردم خوشبخت بشن .
و امروز هم پس از اینهمه سال ، آقا برای ما شاعر شده ، آخه کره خر ، شاعری که نون و آب نمیشه ، حالا هی شعار بده ، ما اهل گِل نیستیم ، اهل دلیم ، تاوانش را هم میدهیم .
خوب بگذریم ، بعد از اینهمه زحمتی که کشیدم و کلی حرف حسابی یادت دادم ، فکر میکنم حالا دیگه جواب آن سوأل همیشگی ات را گرفته ای .
پسر عزیزم ، بالاخره فهمیدی چرا در تمام این سالها به تو میگفتم : کره خر.
بهزاد _ 3/12/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی