عاقبت خواهم رفت
چو نسیمی آرام ،
عاقبت خواهم رفت .
شاید امروز ،
شاید فردا ،
شاید روزی دیگر ،
عاقبت نوبت من خواهد بود.
دستی ازآنطرف ابر سپید ،
خواهد آمد ،
و مرا خواهد برد .
تا بدانجا که حریم ابدی خواهد بود
تا بدانجا که همه خالص و پاکند و زلال
تا بدانجا که ببینی رخ خود ،
بر رخ خاک زمین
تا آن بالا
تا به سرچشمه عشق .
که دگر راحت و آسوده شوم از دیوار ،
از در ،
از این سقف ،
از این خاک .
که دگر مأمن هر پیچک سبز
خاک بیقدر سر دیوار ،
نباشد هرگز .
و در آنجا به کسی خواهم گفت :
پاسخ هر گل سرخ ،
عطر خوشبوی اقاقیها بود ،
نه همان دشنه تیز ،
که در آن تاریکی ،
به دلم عادت کرد .
و به او خواهم گفت :
زندگی بازی زیبائی بود
زندگی قصه زیبائی بود
زندگی چون یک رسم ،
رسم ماهی شدن و عاشق دریا بودن ،
اگر آن ماهیگیر ،
هوس صید نداشت ،
رسم زیبائی بود !
بهزاد _ 9/12/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی