تبليغاتX
آریا برزن

 

 

                                                رنگ بهار

 

 

حالا هی شرمنده ام میکند ، این دل بی درمان پر امید .

هی میگوید بهار شده ، به آن شاخه شمعدانی کنار باغچه نگاه کن ، دارد غنچه میزند ، خجالت بکش بی عرضه ، یعنی از آن هم کمتری ...

ببین ، بهار دارد طبیعت را رنگ میزند ، نمیخواهی مرا رنگی کنی .....

عطر اقاقی را میخواهد و رنگ شقایق .

 

شرمنده اش میشوم ، آخر میترسم ، هراسانم ، از این آسمان آبی که انگار هر لحظه میخواهد ببارد .

چه کنم ، چه کنم اگراین چینی بند زده دوباره بشکند و آنوقت من بمانم و پاسخ هزاران سوال بی جواب .

محلش نمیگذارم ، شاید ساکت شود ، شاید عاقل شود ، شاید دست از سرم بردارد ، شاید رهایم کند ،

ولی نه ، ول کن نیست .

هی دائم بیخ گوشم حرفی ، کلامی ، انگار چیزی زمزمه میکند .

 

هی آن دل و جگر سوخته سالها پیش را روبرویم میگیرد و میگرید ، میگرید ، میگرید ، آنچنان بلند بلند که مردمان خیال کنند باران آمده  و شمعدانیها دوباره میخواهند غنچه کنند .

هرچه هم میگویم که به گوشش نمیرود ،

انگارکودک است او و نمیداند دنیای آدم بزرگها حتی سر سوزنی شباهت به دنیای زیبا و پاک و بی آلایش او ندارد .

 

حق دارد طفلکی ، خسته شده ، از این همه حدیث حاضر و غایب ، از اینهمه تنهائی رنگارنگ ، که هیچ رنگش به درد تزئین سادگیهای او نمیخورد .

 

دیشب با صدای پای کسی که انگار آشنا بود ، تمام حیاط و بام خانه را جستجو کرد .

سحر گاهان که نعمت خواب هم از دستش به ستوه آمده بود ، کنار بسترم نشسته و خیره نگاهم میکرد ، مانند کودکی که سینه مادر را جستجو میکند ، او را در من می جست  و نشان از بی نشان میخواست .

 

حالا در هزار توی افکارم ، در آن جاده از اینجا دور ، دنبال آن صدا میگردم ،

نمیدانم صدای بال پرندگان شبرو بود یا صدای پای آشنا .

انگار در گوشم گفت : بلند شو ، بهار آمده ، تو هم از هفت رنگ این رنگین کمان رنگی بردار و بگو " ها " و برو .

برو ، برو رنگت را بردار، نگاه کن ، یکی از این رنگها مال توست ،

فقط مراقب باش ،

مراقب باش رنگت را دوباره اشتباه  برنداری !

 

 

بهزاد _ 7/1/85

 

 


نویسنده : بهزاد ¦ سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 9:57 بعد از ظهر

دوستان

آرشیو موضوعی

ترنمی برای آن صاعقه
عجب صبری خدا دارد
آدمیت
و ماه چشم براه علی بود
شاعری زخم زبان می خواهد
عو عو سگان
یک ، دو ، سه ، .....
افعال معکوس
قلم
آشتی من و قلم
امید
مستی و هستی
غدیر خم
قصه شهر فرنگ
شاید
آی بزرگترها
بهش میگن عشق
حسین سر مست است
استغفرا...
مسافر
دخترک
چه کنم ، کجا روم
آنکس که چرائی دارد
هیچکی نیست
آخرین پاسخ
عاقبت خواهم رفت
قصه ما به سر رسید
باز هم عید - 1
رنگ بهار
صخره
تنهائی
نامه ای به بهار
عشق است
هممون دنبال عشقیم
جوانان چرا ؟ - 1
آدم نماها
؟
رویای شیرین
شکایت
خدا
خودم
ایکاش نمیفهمیدم
راه آخر
امروز
شبهای بیخوابی
مادر
قصه شهر فرنگ - 2
جام تهی
زیباترین خلقت
عشقبازی
سرگردان
کولی بی خیال
شاه فرنگ
یادت هست ؟
باغبان
آخر خط
بشکن بشکنه
جشن تولد
اتل متل توتوله
دیوانه
مادرم رفت
قلقلی
آدم حق داشت
ولم کنین - 1
ولم کنین - 2
ولم کنین - 3
ولم کنین - 4
بیدار شوید
اخراج
خسته
دیشب
وقت باران
عاشورا
بهار آزادی
حاصل عمر
آتش
پنجره مهتاب
شاعران
خط قرمز - 1
باز هم عید - 2
روزای وحشی
بیا بریم
جوانان چرا - 2
سیب حوا
خط قرمز - 2
بهش میگن عشق - 2
عاقبت خواهم رفت - 2
خواب خیس
خط قرمز - 3
پشت و رو
برهنه
برو بابا - 1
برو بابا - 2
برو بابا - 3
برو بابا - 4
و ... برو بابا
ایران من
خط قرمز - 4
خداحافظ
بازگشت
طرحی نو
ساعت ناخوش - 1
یاد مهر
ساعت ناخوش - 2
دوستان پائیزی
ماهستان
داغ آه
عمه خانم - 1
عمه خانم - 2
عمه خانم - 3
عمه خانم - 4
قرارمون نبود این
ساعت ناخوش - 3
جوانان چرا ؟ - 3
جوانان چرا ؟ - 4
جوانان چرا ؟ - 5
دوباره زمستان
به تو چه ؟
بغض
مثلا یعنی من
خط قرمز - 5
سپندار مذگان
چند تا ؟
سلامی ساده
ساعت ناخوش - 4
باز هم عید - 3
پرچم
خانه کوچک من
دو چشم درشت و خیس
ساز ناکوک - 1
ساز ناکوک - 2
ساز ناکوک - 3
ساز ناکوک - 4
و ... ساز ناکوک
جون شما
ساعت ناخوش - 5
دل ساده ما
خط قرمز - 6
مرخصی
شام آخر - 1
شام آخر - 2
شام آخر - 3

بازدید کنندگان
این وبلاگ روزهای یکشنبه هر هفته بروز رسانی میگردد
Copyright © 2005-2008 _ Designed by BEHZAD
RSS