رنگ بهار
حالا هی شرمنده ام میکند ، این دل بی درمان پر امید .
هی میگوید بهار شده ، به آن شاخه شمعدانی کنار باغچه نگاه کن ، دارد غنچه میزند ، خجالت بکش بی عرضه ، یعنی از آن هم کمتری ...
ببین ، بهار دارد طبیعت را رنگ میزند ، نمیخواهی مرا رنگی کنی .....
عطر اقاقی را میخواهد و رنگ شقایق .
شرمنده اش میشوم ، آخر میترسم ، هراسانم ، از این آسمان آبی که انگار هر لحظه میخواهد ببارد .
چه کنم ، چه کنم اگراین چینی بند زده دوباره بشکند و آنوقت من بمانم و پاسخ هزاران سوال بی جواب .
محلش نمیگذارم ، شاید ساکت شود ، شاید عاقل شود ، شاید دست از سرم بردارد ، شاید رهایم کند ،
ولی نه ، ول کن نیست .
هی دائم بیخ گوشم حرفی ، کلامی ، انگار چیزی زمزمه میکند .
هی آن دل و جگر سوخته سالها پیش را روبرویم میگیرد و میگرید ، میگرید ، میگرید ، آنچنان بلند بلند که مردمان خیال کنند باران آمده و شمعدانیها دوباره میخواهند غنچه کنند .
هرچه هم میگویم که به گوشش نمیرود ،
انگارکودک است او و نمیداند دنیای آدم بزرگها حتی سر سوزنی شباهت به دنیای زیبا و پاک و بی آلایش او ندارد .
حق دارد طفلکی ، خسته شده ، از این همه حدیث حاضر و غایب ، از اینهمه تنهائی رنگارنگ ، که هیچ رنگش به درد تزئین سادگیهای او نمیخورد .
دیشب با صدای پای کسی که انگار آشنا بود ، تمام حیاط و بام خانه را جستجو کرد .
سحر گاهان که نعمت خواب هم از دستش به ستوه آمده بود ، کنار بسترم نشسته و خیره نگاهم میکرد ، مانند کودکی که سینه مادر را جستجو میکند ، او را در من می جست و نشان از بی نشان میخواست .
حالا در هزار توی افکارم ، در آن جاده از اینجا دور ، دنبال آن صدا میگردم ،
نمیدانم صدای بال پرندگان شبرو بود یا صدای پای آشنا .
انگار در گوشم گفت : بلند شو ، بهار آمده ، تو هم از هفت رنگ این رنگین کمان رنگی بردار و بگو " ها " و برو .
برو ، برو رنگت را بردار، نگاه کن ، یکی از این رنگها مال توست ،
فقط مراقب باش ،
مراقب باش رنگت را دوباره اشتباه برنداری !
بهزاد _ 7/1/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی