صخره
آنروز کوه خلوت بود ، تعطیلات نوروزی و نزدیکی سیزده بدر دست بدست هم داده بود تا آرامش کوهستان را بیشتر احساس کنم .چایخانه امیر خان ( آبشار سوتک ) از همیشه خلوت تر بود و پس از صرف صبحانه از یک مسیر فرعی بطرف توچال حرکت کردم .
همیشه دلم میخواست از آن صخره بالا بروم ، انگار هربار که مرا میدید با صدای بلند مرا به خود میخواند ، حس عجیبی نسبت به آن صخره داشتم ، بیست سال است که دائم مرا صدا میزیند ، اما هربار که به بلندای آن نگاه میکنم و به دیواره تقریبا صاف آن ، به خودم میگویم : اینکار یعنی خودکشی .
اینبار هم مانند تمام این سالها وقتی به کنارش رسیدم لحظه ای درنگ کردم و به عظمت و زیبائی آن صخره نگریستم ، حالا دیگر کم کم گرد و غبار زندگی دارد سپیدی تجربه را به رخم میکشد ولی او همچنان مانند بیست سال پیش که دیدمش ، استوار و پابرجاست ، حتی تخته سنگهایش هم مانند همان روزها به من نگاه میکنند .مانند یک رویای دست نیافتنی شده ، آنهم برای دیوانه ای مثل من .
باشد ، به این رویا هم میرسم .
کوله پشتی را در آوردم ، بند کفشهایم را محکم کردم و پایم را روی اولین تخته سنگ گذاردم و.....
تقریبا به نیمه های دیواره رسیده بودم ، حس عجیبی داشتم لذتی آمیخته با ترس ، انگار تمام این بیست سال داشت مانند یک صحنه تاتر جلوی چشمانم رژه میرفت ، هنوز تا بالای دیواره خیلی مانده بود .
پایم را روی تخته سنگ کوچکی گذاشتم و دستم را در جدار دیواره محکم کردم ، ناگهان احساس کردم سنگی از زیر پایم در رفت ، دیگری چیزی نفهمیدم ، فقط یادم هست که معلق زنان بطرف پائین میامدم ، سرم به چیزی خورد و ....... ؟؟!!
وقتی بحال آمدم تقریبا هوا داشت تاریک میشد ، سکوت وهم انگیز کوهستان که آنرا بسیار تجربه کرده بودم به من فهماند که ساعتهاست در آنجا افتاده ام ، آن قسمت یک مسیر فرعی بود که شاید سالی یکبار هم کسی از آنجا رد نمیشد ، کم کم سعی کردم از جایم بلند شوم ولی درد شدیدی که در پایم احساس میکردم اجازه برخواستن نمیداد ، سرم درد میکرد و احساس میکردم چیزی به اندازه یک تخم مرغ روی پیشانیم خودنمائی میکند ، بزحمت خود را به کوله پشتی رساندم و موبایل را از داخل آن برداشتم ، آدم خوش شانسی بودم که تماس برقرار شد و حدود یک ساعت بعد اکیپ امداد و نجات کوهستان در کنارم بود .
حالا با یک پای گچ گرفته و کله ای بانداژ شده فقط به یک چیز فکر میکنم .
اگر سرم کمی محکمتر به آن صخره خورده بود و حالا به جای مطلب جدید ، اعلامیه ختم و شب هفت مرا میخواندید ، چه میشد ، واقعا چه میشد ، یک وبلاگ نویس از جمعیت دنیا کم میشد ؟
راستی فکر کرده اید اگر هرکدام از ما نباشیم چه میشود ؟
نه واقعا چه میشود ؟
کسی برایمان اشکی میریزد ، دلی برایمان میسوزد ، تا چند وقت بیادمان هستند ، اصلا مگر زندگی ما چقدر ارزش دارد ؟
نظر شما چیست ؟ آیا زندگی آنقدر ارزش دارد که بخاطرش به رویاهایمان برسیم ؟
ولی از قول من به آن صخره بگوئید :
باز هم میایم ، حتی اگر آخرین صخره نوردیم را با تو تجربه کنم .
بهزاد _ 16/1/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی