نامه ای به بهار
سلام ، حال من خوب است ، فقط نمیدانم چرا پس از آن سالهای خاکستری تو را گم کردم ؟
پس کجائی بهار ، ببین عید هم آمد و رفت و باز هم تو نیامدی .
این روزها هی ریه هایم را پر و خالی میکنم شاید همراه یکی از آنها بوی تو باشد و نیست .
حالا به این باغچه پر از شمعدانی نگاه میکنم ، خاکش حاصلخیز است و شمعدانیهایش زیبا ، اما بوی ترا ندارد ، بوی بهار ندارد .
پس کجائی بهار ، قهر کرده ای ، یا نکند خسیس شده ای ، تو هم تاجر شده ای ، عطر دل انگیزت را فقط به بهای دلهای عاشق میدهی ؟
پس بگو با این دل منتظر چه کنم که نه بوی ترا دارد و نه هوای عاشقی .
نه ، ببین ، این هم سهمی دارد ، میخواهد با بالهای تو به سرزمین آرزوهایش سفر کند .
میخواهد خستگی روزمرگی را در چشمان زیبای تو فراموش کند .
بالاخره باید از یک جای این باغچه کاشتن شمعدانیها را شروع کرد .
فقط نمیدانم چرا دلم میخواهد از آنطرف که بوی ترا دارد شروع کنم .
باشد ، منهم شمعدانیهایم را آب میدهم و آفتاب را به ضیافت باغچه دعوت میکنم ، تو هم هی برو کنار آن دامنه بنشین و به این باغچه پر از شمعدانی من نگاه کن ، هی بخند ، باشد ، بالاخره من هم روزی عاشق خواهم شد ، فقط آنروز بجای این باغچه زیبا ، باید پشت همان دامنه ها مرا بیابی ، روی همان صخره ، کنار همان قله ، نزدیک آفتاب ، نزدیک خدا .
بهزاد _ 23/1/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی