سلامت میــــــــکنند اما ترا حـــــرمت نمیدارند
کنارت بگــذرند اما ترا ســـــــــــــر بر نمیدارند
به خوشروئی و خوشگوئی دلت را نرم میدارند
ولی یک ذره از لطــــــفت به دل هم بر نمیدارند
به سر سودای عشـــــــق و شــــــــور دل دارند
ولی حتی نشـــــــــــــــــــان خانه دل را نمیدارند
براه مــــــکه میآیند و از ره باز میـــــــــگردند
چرا بعد از طواف اینان ســــــلوک حج نمیدارند
مگر ما جمــــــــــــــلگی از خلقت آدم نمیباشیم
چـــرا پس ادعایش میکنند و حرمت آدم نمیدارند
خــــــداوندا عـــــیان کن عـیب این آدم نماها را
که اینان قدر ســـــــــــــتار العیوب خود نمیدارند
ســــــحرگاهان بســـــوی حجره بازار میگردند
شـــــــبانگاهان حریم حجـــــــره دل را نمیدارند
برای لقمه نانی ســـــــــفره همســـــایه میدزدند
خدایا این جماعت قدر آدم بودن خود هم نمیدارند
بیا بهـــــــــــــزاد و دیگر تو قلم بردار از کاغذ
که اینان قدر شـــــــعر و شاعری را هم نمیدارند
بهزاد _ 9/11/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی