؟
آهای آقایان ، خانمها ، یکی به داد این بیچاره برسد ، دارد تلف میشود این زبان بسته ، آخر او هم حقی دارد ، حق زیستن ، حق خواستن ، حق بهتر بودن ( اصلا بخوانید حق بودن ).
آی جماعت مگر شما وجدان ندارید ، چرا این زبان بسته را اینقدر دربدر و آواره میکنید ، تا شاخه اش جوانه ای میزند آنقدر آبش نمیدهید که خشک شود ، همینکه خشکید ، فاتحه ای بر مزارش میخوانید و خیلی همت کنید چند روزی بیادش هستید و بعد هم ............!!!؟؟؟؟
اصلا فرض کنید هیچ باغچه ای شمعدانی ندارد ، فرض کنید آفتابی هم نیست که گلبرگهای شمعدانی هر روز به هوای دیدارش نعمت خواب شیرین صبحگاهی را بر خود حرام کنند ، فقط بگوئیدم بدانم چرا ما قدر خودمان را هم نمیدانیم .
گاهی با خود درگیر میشویم ، گاهی با خودمان قهر میکنیم ، گاهی با خودمان حرف میزنیم ، گاهی خودمان را می بخشیم و گاهی نمی بخشیم ، ولی آخرسر کاسه انوری را بر سر این زبان بسته خرد میکنیم .
بخدا خیلی نجیب است که هرچه میکنیم لبخند زنان باز میرود روی آن دامنه می ایستد و آهسته نگاهمان میکند ، انگار میخواهد بگوید :
کمی اندیشه کن ، راه را اشتباه رفته ای جانم ، باز گرد و دوباره شروع کن ، بالاخره روزی به مقصد خواهی رسید .
چه شد ، او را شناختید ؟
بهزاد _ 18/2/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی