رویای شیرین
میاید ، میرود
سر در کنارم میگذارد
بوسه ای آرام میگیرد از این آشفته پیشانی
و دستی میکشد بر موی تاریکم
نگاهم میکند خیره
نگاهش زل زده در چشم سرخ من
به آرامی چو نجوای شبانه
مثل یک رویای زیبا ،
یک ترانه
زمزمه در گوش جانم میکند :
صبر کن آرام جانم ، صبر کن
هر دو چشمانت بسان ابر کن
باز دستانت ، چو کوه صبر کن
لحظه ای دل را رها از درد کن
رنگ چشمانت کمی خوشرنگ کن
همان دلدار با دلداری از ره میرسد روزی
کنارت مینشیند ،
سر بروی شانه هایت میگذارد
نوازش میکند زلف پریشانت
و میشوید دو چشمانت از این سرخی ،
از این دیوانگی ،
از این رمیدن .
و سر در گوش بیدارت گذارد گویدت :
امیدواری رمز خوشبختی است
و من با خویش میگویم :
نمیدانم سحر نزدیک یا دور است
چه میدانم کدامین صبح مأمور است
کنون این آسمان از ظلمت اندود است
کسوفی گشته و خورشید مغموم است
فقط از خویش میپرسم :
طلوع صبح را چندین سبو باید ؟
بهزاد _ 18/2/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی