شکایت
به همین رســـــم غم از خویش شکایت باشد
که از این جام تهی باده خجـــــــالت باشد
به در میکــــده ما را ره و رســـــــمی دادند
که در این کـــوی ترا نام و نشــانت باشد
ســاقی از میکده بیرون شــــــده و من ماندم
میکده بی می و مطرب چه طراوت باشد
دل دریا زده را راهــی طـوفـان کـــردند
کنــج ســــــاحل همه دعوی سلامت باشد
غزل عشـــــق که با شـــــعبده غوغا میکرد
این زمان سر به ره آورده به خلوت باشد
طمع خوب رخان یکــسره در غلـــغله است
قسمت پاک دلان صــــــبر و قناعت باشد
به گدائی هـــمه جا شـهره شـــــهرم که مگر
روزی از کیســـــــه آن شــاه عنایت باشد
حال از این غصه نخفتم که مرا شیخی گفت
تو اگر شــــــــکوه کنی جای ملامت باشد
همه بد عــــــــهدی ایام فراغــــت باشد
بهزاد _ 18/2/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی