شبهای بی خوابی
شب که میشود
بهت بی قراری و رویای زیبائی رهایم نمیکند
مینشینم کنار پنجره و ساعتها
امتداد نورهائی را که گاه و بیگاه
از شمال و جنوب
سکوت شب را به بازی میگیرند و نیامده میروند
دنبال میکنم
بالاخره باید یکی این سکوت را به بازی بگیرد ،
اگر همه خواب باشند ،
خدا شبها تنها میماند .
تنها و ساده
انگار در ساده ترین کلام روزگار زاده شده ام
که این سایه نشینان شب هم
رویای بیداری تعارفم میکنند
به جرم نکرده مرا متهم میکنند
شاید آنها هم فهمیده اند که شب ،
هر شب
قرار من و این دل بیقرار
کنار پنجره رو به تاریکی
گفتن و خندیدن و گریستن
تا ساعت خداحافظی مهتاب است
و قاضی این قضا
که خود مرا به این دیار سیاه و سفید
با این آدمکان بزک کرده اش ،
فرستاد
حالا دارد جزای غیر بودن را
با تازیانه خودم ، بر پشتم میکوبد
تا اتهام « عاشق بودن » را
جزای بیقراری شبانه ام دهد
اصلا" بیائید عشق را بگذارید بر سر بازار می فروشان
به تمام سائلان و رهگذران
هرکه جامی خواست ، سبویش دهید
آخرین جرعه را هم بر خاک افکنید
تا این جماعت بی آینه بدانند
زندگی با عشق
چقدر زیباست
باشد ،
باشد جزایش را من میکشم
ولی تهمت ناروا بر من نزنید
بخدا من بال آن پرنده را نشکستم
که حالا گرفتار نفرین بیداری
شب هم خوابش را از من دریغ میکند
من فقط میخواستم مسیر کوچ پرندگان مهاجر را بپرسم
شمال و جنوب را گم کرده بودم
وگرنه این دست بی قرار
تا همیشه روزگار
پایبند قرار خود خواهد ماند
حتی در این شبهای بی خوابی !!!!!!!!!!
بهزاد _ 9/4/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی