جام تهی
جام تهی میکــده را خواب کرد
خواب ، جهانی ز نو آغــاز کرد
بلبل بــیچاره دلـــش درد داشت
شکوه از عاشق شدن آغــاز کرد
سرو که چون ســـوگلی باغ بود
برگ خــــــزان در قـــدم باد کرد
ابر که شـــــد راوی سرگشتگی
قصـــــه این دل همه فـــریاد کرد
خاک همان جای که بنشسته بود
از همــه عشــاق زمــــان یاد کرد
آب که شــــــــــد آیـنه دار زمان
قــصــه آبی شـــــدن آغــــاز کرد
باد که هرجـــائی این گنبد است
گوشه دل سفـــــره غـــم باز کرد
هرکه به کار دل خــود شاد بود
جز دل ما کــو ســـفـــر آغاز کرد
رفت بدنبال رهـــــــائی خویش
توبه از این قهر و از این ناز کرد
بر سر بهـــزاد چه آمد ، نپرس
ســــینه بی دل قـفـســــش باز کرد
بهزاد _ 5/5/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی