سرگردان
چشم را بگشودم ،
و جهانی دیدم ،
پر از این آدمها ،
اشک از گونه من جاری بود ،
مادری نازک دل گونه ام را بوسید
و همه از ته دل خندیدند
و سپس ثبت شدم.........
من از آن پس که دگر ثبت شدم
روی یک دفتر کوچک
که به آن میگویند :
شناسنامه ......
میدانستم که دگر
رنگ شادی و خوشی را
نخواهم دیدن
علت گریه منهم این بود !!
بعد از آن چند صباحی بگذشت
روزها و ماهها و سالها هم بگذشت
مهر مادر هم رفت
مادر از پیشم رفت
وای ، تنها گشتم
باز هم سرگردان
کوچه ها را گشتم
مردمان را دیدم
آسمان آبی بود
دشتهای سر سبز
جاده های خالی
شهرها ،
شهرها
پر از این آدمها
همه در اندیشه
که شبی سجده کنند
به طلوع فردا
و من سرگردان
که دگر میدانم
آمدنم بهر چه بود ؟
در پی پاسخ این پرسش گنگ
که کجا خواهم رفت
باز سرگردانم
به کجا خواهم رفت
به کجا خواهیم رفت
چه کسی میداند
شما میدانید ؟
بهزاد _ 16/4/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی