یادت هست ؟
یادش بخیر آنروزها که هوس ماندن داشتم ،
یادت هست ؟
حالا دیگر رفتن برایم عادت شده
از بهانه هم گذشته ام
فقط میروم ،
به کجا ،
نمیدانم !
فقط میروم .
شاید به آنسوی آینه ها ،
شاید به هزارتوی زمزمه ها ،
شاید به آغوش دلهره ها ،
و شاید بدانجا که هنوز آسمان
پس از باران عشق
رنگین کمان حرف و حدیث دارد ،
خلوت نجوا دارد ،
شوق کودکانه دارد ،
شرم دارد ،
حیا دارد ،
و خاطره ای بسیار از همین چند لحظه پیش .
آن ساعت خداحافظی ،
همان آخرین مهتاب ،
یادت هست ؟
راه بازگشت را برای فردا نشانم دادی !
گفتی مراقب پیچ جاده باش !
وعده فردایمان را هم کنار همان کاشی شکسته گذاشتی ،
یادت هست ؟
ولی فردائی در کار نبود !
هرچه بود همان یک ساعت آب و آینه و شادی لحظه ها بود .
فردا ،
نه تو بودی و نه آب و نه آینه .
اصلا" انگار این راه بی بازگشت را
برای سهم دل ما
از آن صخره خاکستری
تا کنار همین کاشی شکسته
کشیده بودند .
انگار سهم خوشبختی ما
از اینهمه پرنده مهاجر
فقط همین بال شکسته بود .
راستی ،
چقدر زیباست که دیروز برایمان
خاطره ای شیرین باشد ،
حالا بگذریم که التهاب فردا
خاطره ها را هم با خود خواهد برد .
یادت هست ؟
کوله بارم را برداشته بودم ،
کوزه ای آب ،
سفره ای نان و سبزی ،
حوصله ای بسیار ،
و دستمالی سپید ،
ممکن است باران بیاید !
و رفتم ،
رفتم و تمام رنگها را هم گذاشتم برای این سرزمین رنگارنگ ،
برای این آدمهای کمرنگ ،
برای این آئینه های پُر زنگ ،
برای این دلهای تنگ ،
و برای آنان که بی عشق هم
زندگی برایشان زیباست !
دیگر جان شما و جان شمعدانیهای باغچه ،
آخراینها تنها یادگار شبهای مهتابی اند .
راستی ،
چیزی را جا نگذاشته ام ؟
بهزاد _ 13/4/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی