باغبان
آی تو ، بی صدا !
آوازِ قناری ،
بادِ بی قرار ،
بویِ یاس ،
صدایِ بال پروانه ،
و مخصوصا" تو
داغ دل آسمان ،
چه مرگتان شده ؟
چرا امروز اینطور نگاهم میکنید ؟
مگر امروز شمعدانیها ازخواب بیدار نشده اند ؟
یا دیشب مثل تمام شبهای بی مهتاب این سالها ، تاریک نبود ؟
یا نکند باز هم قناریهای مهاجر راهشان را گم کرده اند ؟
این جوی آب هم که هنوز دارد راه خودش را میرود !
آن صخره خاکستری هم که هنوز همانجا ایستاده !
این پروانه ها هم که همرنگ دل خودتان هستند !
پس دیگر چه مرگتان شده ؟
نکند این ابر خسیس باز بارانش را از شما دریغ کرده ، ها ؟
اصلا" به من چه !
مگر کسی برای من خبر از آنسوی آینه آورده بود ؟
من همان باغبان قدیمی هستم .
همان که هر روز از دیدن این صخره بی زبان و
هر شب از دیدن داغ دل آسمان ،
حظ میکند .
کار من فقط این است که هر روز صبح شمعدانیها را بیدار کنم و
سری هم به این جوی آب بزنم .
این قناریها هم که هر بهار میایند و میروند و کاری هم به ما ندارند .
پس بیخود بهانه نیاورید ،
باید با همین جوی باریک آب بسازید ،
چشمتان کور ،
میخواستید قدر همان رود کم آب را بدانید !
خیلی خوب ،
قبول ،
میدانم ،
من نیز به هوس دریا
سراب عدالت را در سرداب کثافت دیدم ،
اما لااقل حالا ،
همین لحظه ،
دیگر با همین باغچه قدیمی دلخوشم ،
لااقل حالا یکجا ایستاده ام و گردش خورشید را به دور اینهمه زمین تماشا میکنم ،
تازه اگر مجبورم کنند گردش همین خورشید را هم فراموش میکنم .
بس است دیگر ،
اینطور به من نگاه نکنید ،
مگر نمیدانید این خورشید است که بدور زمین میچرخد !
پدرم که داناتر از من بود
خیالش را به یک سیب فروخت ،
من که دیگر حتی رویای تابستان را هم در باغهای میوه هم فراموش کرده ام .
بس است دیگر ،
اینقدر این شلاق سرنوشت را بر پشتم نکوبید ،
من از کنار این بال پروانه تکان نخواهم خورد ،
تا ابری نباشد که طوفان نخواهد شد !
حالا بروید هرچه دلتان میخواهد حکم ترس برایم صادر کنید ،
من که میدانم خورشید به دور زمین میگردد .
من در زندان آن دیو سرخپوش
یاد گرفته ام چگونه این روزهای بی آبی را تحمل کنم .
شما هم آرام باشید عزیزان من ،
آرام باشید ،
شنیده ام که میگویند ابری باران زا از آنسوی آینه ،
از جائیکه نامش را خضراء نهاده اند ،
شروع به وزیدن کرده است ،
میگویند اگر ببارد !
اگر ببارد .......
یک قطره از بارانش بر هرکه بریزد
او را سیراب عشق خواهد کرد .
پس صبر کنید ،
من بجز امید چیزی ندارم که به شما بدهم ،
صبر کنید .
بهزاد _ 18/6/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی