آخر خط
( این داستان واقعی است )
حال و حوصله نداشت ، لباسش را پوشید ، هوا تقریبا" تاریک شده بود ، بی هدف در خیابان راه افتاد ، چند کوچه پائینتر به پارک کوچکی رسید ، بطرف انتهای پارک رفت و بر روی یک صندلی نیمه خشک نشست ، یاد روزهای خوش گذشته افتاد وبه یاد همسر و دختر کوچکش ، بیاد لحظه هائی افتاد که از سر کار به خانه بازمیگشت و دخترش پشت در ایستاده بود تا بمحض ورودش چهار دست و پا به آغوش پدر برود ، خودش هم نمیدانست چطور آن روزها تبدیل به جهنمی وحشتناک شد که هر لحظه اش عذابی غیر قابل تحمل بود ، و پایانی بنام طلاق در کابوسی بنام خیانت ، کابوسی که خیلی زود تبدیل به واقعیت شد ، خیلی زود ، سه ماه بعد .
هفته ای یکبار به دیدن دخترش میرفت ، اما از یکماه پیش که خبر ازدواج مجدد همسر سابقش را شنیده بود ، حتی برای دیدار عزیز دردانه اش هم دیگر رغبتی نداشت ، دنبای اوهام رهایش نمیکرد ، باور نمیکرد همسرش اینطور به او خیانت کرده باشد ، سرش را میان دستانش گرفت و ............
_ آقاهه سرتون درد میکنه
صدای دختر بچه ای او را به خود آورد ، دختر زیبای کوچکی که بسیار شبیه دختر خودش بود و پس از آن صدای مادری که میگفت : مامان جون مزاحم آقا نشو .
مادر دست دخترک را گرفت و دور شد ، مرد هم از جایش بلند شد و بطرف خانه رفت .
چند روزی بود که صدای آن دخترک در گوشش زنگ میزد ، هر لحظه صورت آن عروسک کوچک روبروی چشمانش بود و صدای مادری که میگفت : مامان جون مزاحم آقا نشو .
آنروز عصر باز هم به آن پارک کوچک رفت ، خودش هم نمیدانست چرا دارد به آنجا میرود ، انگار نیروی ناشناخته ای او را به آنجا میکشاند ، روی همان صندلی نشست و مانند کسی که منتظر لحظه دیدار است ، دور و برش را نگاه میکرد ، ولی دخترک نیامد ، چند روز دیگر هم در همان ساعت به پارک آمد و همانجا نشست ، ولی خبری از دخترک نبود ، .......... و دیگر به آن پارک نرفت .
چند هفته بعد ، یک پنج شنبه بارانی که خسته و افسرده با ماشین به خانه بازمیگشت وقتی پشت چراغ قرمز کسل کننده ایستاده بود ، صدائی ملیح و زیبائی او را به خود آورد :
_ مامان ، مامان ، همون آقاهه .
هوای بارانی بهانه خوبی بود برای سوار کردن آن دو نفر، حالا دخترک و مادر در صندلی پشت ماشین نشسته بودند و مادر مرتبا" به دخترک که میخواست به صندلی جلو برود میگفت :
_ مامان جون ، اونجا میخوان مسافر سوار کنن
مرد دیگر طاقت نیاورد و در حالی که در آینه دخترک را نگاه میکرد گفت :خانم اجازه بدین بیاد جلو ، من مسافر سوار نمیکنم ، دخترک با شنیدن این حرف قبل از اینکه مادر فرصت پاسخ دادن داشته باشد به صندلی جلو آمد ، زن در حالی که سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند به مرد گفت : آقا متشکرم ، سر همین کوچه پیاده میشم ، صدای جیر جیر ترمز ماشین بلند شد و زن اسکناس پانصد تومانی را به طرف مرد دراز کرد :
_ آقا بفرمائید .
مرد نگاهی بسوی او انداخت و گفت :
_ خانم ، من که گفتم مسافرکش نیستم ، شما رو هم بخاطر اینکه این کوچولو زیر بارون نمونه سوار کردم ، بفرمائید .
زن تشکر کرد و پیاده شد .
مادر در حالیکه دست دخترش را گرفته بود ، دور شدن آن ماشین را نگاه میکرد و نزدیک شدن چیزی به قلبش ، احساسی که چندان هم غریبه نبود .
بعد از ظهر جمعه و لذت قدم زدن عصرانه بهانه خوبی برای رفتن به آن پارک بود و اینبار دیدن آن زن به همراه دخترش که در حال بازی بود و باز هم این دخترک بود که شیطنت بچه گانه اش مادر را از دنیای تنهائی اش بیرون آورد .
حالا زن و مرد کنار یکدیگر بر روی نیمکت پارک نشسته بودند و خیلی زود هر دو فهمیدند که قربانی بازی غریبی بنام طلاق گشته اند . زن یکسال پیش از همسرش که یک زندانی سابقه دار بود با حکم دادگاه و بصورت غیابی جدا شده بود .
یکماه از این آشنائی گذشت و مرد تقاضای ازدواج را مطرح کرد ، زن هم که دیگر از اینهمه تنهائی به تنگ آمده بود قبول کرد .
مرد احساس میکرد یکبار دیگر خوشبختی به او روی خوش نشان داده ، همه چیز خوب بود تا شبی که ....
زنگ درب بصدا در آمد و صدای گرفته ای از پشت آیفون گفت :
_ آقای ....
_ بله بفرمائید
_ میشه تشریف بیارین پائین
_ شما
_ من شوهر سابق ...... هستم
_ صبر کنید ، الان میام .
جلوی درب مردی بلند قد با آثار جراحت بر روی گونه اش ایستاده بود ، قبل از اینکه مرد چیزی بگوید ، میهمان ناخوانده شروع به صحبت کرد :
_ ببین ، من تازه از زندان آزاد شدم ، زن منم غلط کرده طلاق گرفته ، فقط اومدم بهت بگم پاتو از این قضیه بکش بیرون ، فکر ازدواج با اون رو هم از مغزت بیرون کن ، وگرنه .........
و مرد بلند قد در تاریکی کوچه ناپدید شد .
جمعه همان هفته قرارعقد را گذاشته بودند ، مرد سعی میکرد آن برخورد را فراموش کند و چیزی هم به زن نگفت ، همانطور که زن هم از مزاحمتی که همسر سابقش پس از آزادی از زندان برایش درست کرده بود چیزی نگفت .
روز جمعه پس از برگزاری یک مراسم مختصر در محضر ، هر سه نفر بطرف جاده ای خارج از شهر رفتند و آن روز را غرق در شادی و خوشی گذراندند .
فردای آن روز مرد وقتی که از خواب برخواست متوجه نامه ای شد که از زیر درب منزل به داخل انداخته بودند ، کاغذ کوچک و کثیفی بود که با خط کج وکوله ای بر روی آن نوشته شده بود :
اگر تا آخر هفته او را طلاق ندهی تو را میکشم .
مرد کاغذ را برداشت ، لحظه ای نگاهش کرد و بطرف پنجره رفت ، کاغذ را پاره کرد و آنرا بیرون انداخت ، اما نمیدانست که یکنفر در حال تماشای اوست .
دو هفته گذشت و زن و مرد احساس میکردند یکبار دیگر به زندگی بازگشته اند .
ساعت پنج بعد از ظهربود و مرد در حالیکه پشت میز کارش نشسته بود نامه ای را که نگهبان شرکت برایش آورد باز کرد ، باز هم همان خط کج و کوله و همان کاغذ کثیف : اگر میخواهی دخترت را باز هم ببینی ساعت هفت بیا .......................
باورش نمیشد ، با همسر سابقش تماس گرفت و او گفت دخترش هنوز از مدرسه به خانه نیامده و ما هم نگرانش شده ایم .
دیگر طاقت نیاورد ، گوشی را قطع کرد و باسرعت از پله های شرکت پائین آمد ، سوار ماشین شد و با سرعت بطرف آدرسی که داده بودند راه افتاد .
ساعت هفت و ده دقیقه شد ، ولی هیچ خبری نبود ، ناگهان موبایلش زنگ زد :
_ بله بفرمائید
صدای گرفته ای از پشت خط گفت : کجائی
مرد صدا را شناخت .
_ همون جائی که قرار گذاشته بودین ، اگه دست به دخترم بزنین ....
_ خفه شو ، با دخترت کاری نداریم ، همونجا وایسا الان میایم .
مرد روی صندلی ماشین ولو شده بود ، سعی میکرد افکارش را متمرکز کند تا شاید بتواند بفهمد چه اتفاقی افتاده ، صدای ترمز ماشینی که کنارش ایستاد ، او را از دنیای خیالاتش بیرون آورد ، همان مرد صورت زخمی از ماشین پیاده شد ، اسلحه ای در دستش بود ، لوله آنرا بطرف شقیقه مرد گرفت و .........
صدای شلیگ گلوله ساکنین کوچه را خبر دار کرد ، همسایه ها بیرون آمدند ، چند لحظه بعد سر و کله پلیس هم پیدا شد .
روزنامه های صبح نوشته بودند : جسد مردی که دیشب در مهر شهر کرج مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود در داخل ماشینش پیدا شد.
بهزاد 21/5/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی