جشن تولد ( زاده مِهر )
امروز هم گذشت ،
فردا میخواهم به دیدار آئینه بروم ،
دلم پُر شده بود ،
دیروز ترکید .
باز هم انگار همان آواز آشنا
کنار پرچین پشت پنجره ،
صدایم میزند ،
پرده را کنار میزنم ،
حیاط ، خلوت است
کسی هم نیست ،
جز دو قناری عاشق
که بر سر سفره عقد شمعدانیها نشسته اند .
چراغ را خاموش میکنم ،
پیراهن خیس طفولیت را بر میدارم و از خانه بیرون میروم ،
بوی نم باران عقل خیس خورده ام را قلقلک میدهد ،
پاهایم انگار عجله دارند،
حتی قناریها هم این را فهمیده اند ،
حالا دیگر آنها هم به شادی در من مینگرند .
حالا دیگر از اینهمه دیروز و فردا ،
فقط امروز را دارم
تا میهمانی تولدم را کامل کنم .
وقت تنگ است ،
شاید این آخرین جشن آغاز تولدم باشد.
پس امشب باغچه را چراغانی خواهم کرد ،
امشب تا سحر به آسمان زُل خواهم زد ،
امشب از این پنجره تا آن پنجره که توئی
نگاه خواهم کرد ،
امشب بر بال قناریها تا روزهای خوش کودکی خواهم رفت ،
و امشب شام آخر را به میزبانی خواهم نشست .
امشب تولد خواهم گرفت ،
امشب میهمان خواهد آمد ،
امشب مادرم هم خواهد آمد ،
امشب مهتاب و رویا هم خواهند آمد ،
و امشب به میهمانانم آب باران و بوی علف خواهم داد ،
و آنان را به تماشای داغ دل آسمان خواهم برد ،
و تا ساعت خداحافظی ستاره ها ،
با اینهمه پرچین و پنجره و شمعدانی و قناری و مهتاب و رویا و مادر،
ضیافت ما کامل خواهد شد .
و در پایان شب ،
منهم خواهم رفت ،
دلم برای مادرم تنگ شده !
بهزاد _ 15/6/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی