دهم آبان یکهزار و سیصد و هشتاد مطابق با نیمه شعبان مادرم رفت .
مادرم رفت
خاک گوری بر سرم دارم هنوز
من که درد مـــــــادرم دارم هنوز
گوئیا باور نمــــــیدارم که رفت
بوی آغوشــــش به تن دارم هنوز
زخم خود را با چه درمانش کنم
بعد از او مـــرهم ندارم من هنوز
حرف دل را محـــرم دل بایدش
مادرم رفت و پر از حــرفم هنوز
درد بی مادرشــــدن درمان نشد
چونکه من با درد همــدردم هنوز
با چه روئی بر سر خاکش روم
طاقـت رفتــــــــن ندارم من هنوز
هر شبی کو خسـته ام از زندگی
من که درد بی کســـی دارم هنوز
میروم سویش صــــدایش میکنم
مادر اینجا غصـــه ای دارم هنوز
شعرهایم را به رســـــم زندگی
مینویســـم بر مـــزارش من هنوز
یادگاری داد یک گـلدان و رفت
گل در آن گلــدان ندارم من هنوز
جای پایم طوطــــیای چشم کرد
گفت چشمـم را گشــــــایم تا هنوز
او به من آموخت تنــــها زیستن
بعد از او تنــــها شدم من تا هنوز
روزها در باورم شــــب میشود
انتظار بازگشت مادرم دارم هنوز
گوییا تقدیر بهـــــــزاد است و بس
از همــــــان روز ازل تا به هنوز
بهزاد _ 3/11/84
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی