تبليغاتX
آریا برزن

 

 

آدم حق داشت

 

 

بَه بَه عجب دنیائیست ،

شهر ما پر ز همه زیبائیست ،

شهر ما ،

وه ، چه تماشائیست ،

بنگر ،

همه مشغول و گرفتار شکمپارگی و چشم چرانی هستند .

تکه نانی ،

جرعه آبی ،

ماده گاوی ،

 

یا شاید ،

 

سفره ای رنگارنگ ،

با شرابی خون رنگ ،

در کنارش دختران هفت رنگ ،

 

تا شکمپاره ما سیر شود ،

نور مهتاب از امشب عذر شرعی دارد .

 

حرمت عشق به گرمابه شهوت بردند ،

لُعبت یار به بازار عروسک بازان ،

باده ناب به سرداب جنون ،

و به حکم قاضی : عشق را تبعید تا آخرعمر، پشت آن صخره عاشق ،

و عدالت را ،

صد هزاران شلاق ،

و پس از شور و صَلاح :

حکم تخریب باغچه شمعدانی .

 

و مرا سرگردان ،

بین این شعبده بازان ،

بین این دلقک و این تلخک و این صاحبِ عمامه درشت ،

گوشه دنجی از این شعبده بازار ،

رهایم کردند .

 

دلقکی میخندید ،

تلخکی میگریید .

رندی از جیب همه رهگذران ،

چیزی میقاپید .

 

تاجری را دیدم ،

که به ابعاد دهانش ،

بوی گنداب به مردم میداد .

دوره گردی دیدم ،

در ته کوچه رسوائی انسانیت ،

شرف خویش فروخت ،

سکه زرد خرید .

و فقیری دیدم ،

کنج بازار گدائی میکرد،

عشق بی رنگ ز مردم میخواست ،

                                    و چقدر تنها بود.

 

گربه سانان ، سگ نمایان ، خوک رویان ، سیب زمینی صفتان ،

بَه بَه ، چه بهشتی بشود ،

بعضی اوقات ،

حسرت گوشه دنجی از جهنم زیباست !

 

آنقدر پَست شدیم ،

که جناب شیطان به خدایش میگفت :

بنگر ،

خلقت اشرف خود را بنگر ،

همه را جمع کنی ،

نیمی از آدم و حوا نشود ،

بخدا آدم حق داشت ،

سیب سرخی برداشت ،

اگر اینان بودند ،

باغ را یکدفعه میبلعیدند.

 

بار الها بزن این خلقت خود ویران کن ،

آخر اینان نه خدائی دارند ،

نه به انسانیت خویش نگاهی دارند ،

            من از اینان درس می آموزم ،

            من از این خلقت تو میترسم ،

                                                آخر اینان ،

همه آدمخوارند !

 

بار الها ، نه مرا صبر بمانده ، نه ترا امیدی ،

وقت رستاخیز است !

وقت صور اسرافیل !

 

 

بهزاد _ 14/8/85

 

 


نویسنده : بهزاد ¦ شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 0:1 قبل از ظهر

دوستان

آرشیو موضوعی

ترنمی برای آن صاعقه
عجب صبری خدا دارد
آدمیت
و ماه چشم براه علی بود
شاعری زخم زبان می خواهد
عو عو سگان
یک ، دو ، سه ، .....
افعال معکوس
قلم
آشتی من و قلم
امید
مستی و هستی
غدیر خم
قصه شهر فرنگ
شاید
آی بزرگترها
بهش میگن عشق
حسین سر مست است
استغفرا...
مسافر
دخترک
چه کنم ، کجا روم
آنکس که چرائی دارد
هیچکی نیست
آخرین پاسخ
عاقبت خواهم رفت
قصه ما به سر رسید
باز هم عید - 1
رنگ بهار
صخره
تنهائی
نامه ای به بهار
عشق است
هممون دنبال عشقیم
جوانان چرا ؟ - 1
آدم نماها
؟
رویای شیرین
شکایت
خدا
خودم
ایکاش نمیفهمیدم
راه آخر
امروز
شبهای بیخوابی
مادر
قصه شهر فرنگ - 2
جام تهی
زیباترین خلقت
عشقبازی
سرگردان
کولی بی خیال
شاه فرنگ
یادت هست ؟
باغبان
آخر خط
بشکن بشکنه
جشن تولد
اتل متل توتوله
دیوانه
مادرم رفت
قلقلی
آدم حق داشت
ولم کنین - 1
ولم کنین - 2
ولم کنین - 3
ولم کنین - 4
بیدار شوید
اخراج
خسته
دیشب
وقت باران
عاشورا
بهار آزادی
حاصل عمر
آتش
پنجره مهتاب
شاعران
خط قرمز - 1
باز هم عید - 2
روزای وحشی
بیا بریم
جوانان چرا - 2
سیب حوا
خط قرمز - 2
بهش میگن عشق - 2
عاقبت خواهم رفت - 2
خواب خیس
خط قرمز - 3
پشت و رو
برهنه
برو بابا - 1
برو بابا - 2
برو بابا - 3
برو بابا - 4
و ... برو بابا
ایران من
خط قرمز - 4
خداحافظ
بازگشت
طرحی نو
ساعت ناخوش - 1
یاد مهر
ساعت ناخوش - 2
دوستان پائیزی
ماهستان
داغ آه
عمه خانم - 1
عمه خانم - 2
عمه خانم - 3
عمه خانم - 4
قرارمون نبود این
ساعت ناخوش - 3
جوانان چرا ؟ - 3
جوانان چرا ؟ - 4
جوانان چرا ؟ - 5
دوباره زمستان
به تو چه ؟
بغض
مثلا یعنی من
خط قرمز - 5
سپندار مذگان
چند تا ؟
سلامی ساده
ساعت ناخوش - 4
باز هم عید - 3
پرچم
خانه کوچک من
دو چشم درشت و خیس
ساز ناکوک - 1
ساز ناکوک - 2
ساز ناکوک - 3
ساز ناکوک - 4
و ... ساز ناکوک
جون شما
ساعت ناخوش - 5
دل ساده ما
خط قرمز - 6
مرخصی
شام آخر - 1
شام آخر - 2
شام آخر - 3

بازدید کنندگان
این وبلاگ روزهای یکشنبه هر هفته بروز رسانی میگردد
Copyright © 2005-2008 _ Designed by BEHZAD
RSS