آدم حق داشت
بَه بَه عجب دنیائیست ،
شهر ما پر ز همه زیبائیست ،
شهر ما ،
وه ، چه تماشائیست ،
بنگر ،
همه مشغول و گرفتار شکمپارگی و چشم چرانی هستند .
تکه نانی ،
جرعه آبی ،
ماده گاوی ،
یا شاید ،
سفره ای رنگارنگ ،
با شرابی خون رنگ ،
در کنارش دختران هفت رنگ ،
تا شکمپاره ما سیر شود ،
نور مهتاب از امشب عذر شرعی دارد .
حرمت عشق به گرمابه شهوت بردند ،
لُعبت یار به بازار عروسک بازان ،
باده ناب به سرداب جنون ،
و به حکم قاضی : عشق را تبعید تا آخرعمر، پشت آن صخره عاشق ،
و عدالت را ،
صد هزاران شلاق ،
و پس از شور و صَلاح :
حکم تخریب باغچه شمعدانی .
و مرا سرگردان ،
بین این شعبده بازان ،
بین این دلقک و این تلخک و این صاحبِ عمامه درشت ،
گوشه دنجی از این شعبده بازار ،
رهایم کردند .
دلقکی میخندید ،
تلخکی میگریید .
رندی از جیب همه رهگذران ،
چیزی میقاپید .
تاجری را دیدم ،
که به ابعاد دهانش ،
بوی گنداب به مردم میداد .
دوره گردی دیدم ،
در ته کوچه رسوائی انسانیت ،
شرف خویش فروخت ،
سکه زرد خرید .
و فقیری دیدم ،
کنج بازار گدائی میکرد،
عشق بی رنگ ز مردم میخواست ،
و چقدر تنها بود.
گربه سانان ، سگ نمایان ، خوک رویان ، سیب زمینی صفتان ،
بَه بَه ، چه بهشتی بشود ،
بعضی اوقات ،
حسرت گوشه دنجی از جهنم زیباست !
آنقدر پَست شدیم ،
که جناب شیطان به خدایش میگفت :
بنگر ،
خلقت اشرف خود را بنگر ،
همه را جمع کنی ،
نیمی از آدم و حوا نشود ،
بخدا آدم حق داشت ،
سیب سرخی برداشت ،
اگر اینان بودند ،
باغ را یکدفعه میبلعیدند.
بار الها بزن این خلقت خود ویران کن ،
آخر اینان نه خدائی دارند ،
نه به انسانیت خویش نگاهی دارند ،
من از اینان درس می آموزم ،
من از این خلقت تو میترسم ،
آخر اینان ،
همه آدمخوارند !
بار الها ، نه مرا صبر بمانده ، نه ترا امیدی ،
وقت رستاخیز است !
وقت صور اسرافیل !
بهزاد _ 14/8/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی