ولم کنین
یکی پاهامو گرفته بود و داشت محکم میکشید ، منم دستامو یه جائی گرفته بودم و داد میزدم : بابا مگه مرض دارین ، ولم کنین ، نمیخوام بیام .........
نامردا بالاخره منو کشیدن بیرون و همچین که بند ناف منو بریدن یه جیغ بنفش کشیدم و بیحال شدم ، چند تا دکتر و پرستار بالای سرم وایساده بودن و داشتن نگام میکردن ، منم بجای اینکه مثل بقیه بچه ها فقط گریه و زاری کنم ، داشتم به این آدمای سفید پوش نگاه میکردم ، دکتر پاهامو گرفت و منو وارونه کرد و چند تا محکم زد تو پشتم ، مثل اینکه یادش رفته بودم من تازه بدنیا اومدم ، همچین با دستای سنگینش میکوبید رو پشتم انگار داره یه آدم بزرگ رو میزنه ، منم که دردم اومده بود دیگه طاقت نیاوردم وگفتم : بی شرف نزن ، دکتر بیچاره که نمیدونست کی این حرفو زده ، هاج و واج اطرافشو نگاه میکرد .
یکی از پرستارا اومد جلو و منو گرفت و به مامانم نشون داد و گفت : مبارک باشه ، شاه داماده ، منم داشتم تو دلم میگفتم : ای دختره بی حیا ، خجالت نمیکشی منو انجوری لخت نگاه میکنی .
خلاصه یه دستبند کوچولو بهم زدن و منو تحویل مامان جونم دادن ، همچین که سرم رو گذاشتم روی سینه مامان گفتم : آخیییییییییییییییییییییییییش ، که دیدم مامان داره دور و برش رو نگاه میکنه و دنبال صدا میگرده ، بیچاره فکر کرده بود خیالاتی شده ، چند دقیقه بعد یه خانم پرستار اومد و قد و وزن منو اندازه گرفت و تمام تنمو با آب و شامپو شست ، منم که اولین بار بود داشتم آب بازی میکردم ، کلی کیف کردم ، پرستار داشت منو پمپرز میکرد که یکی دیگه از پرستارا سریع اومد تو اطاق و بهش گقت : بدو شیما ، داره میاد ، خانم پرستار هم که انگار یهو منو فراموش کرده بود سریع خودش رو مرتب کرد و رفت طرف درب اطاق و وارد راهرو شد ، چند لحظه بعد صدای سلام و احوالپرسی اون رو با یه آقای دکتری شنیدم که تو دلم گفتم : ای دختره شیطون ، میخای پسر مردمو تور کنی !
چند ساعت بعد یه پول قلمبه از بابا جونم گرفتن و منو ترخیص کردن .
فردای اون روز خونه ما شلوغ شده بود و کلی مهمون داشتیم و منم بغل مامانم داشتم مهمونا رو دید میزدم که متوجه شدم فرهاد پسر همسایمون داره بد جوری به دختر خالم مهنازنگاه میکنه ، یه کاغذ از جیبش در آورد و یه چیزی روش نوشت و یواش رفت کنار دختر خالم و گذاشت توی دستش ، دیدم پدر سوخته کار خودشو کرد و شماره تلفنشو داد به دختر خالم ، داشتم پیش خودم میگفتم : ای بی همه چیز ، اگه بزرگ شده بودم حسابی حالتو میگرفتم ، همین موقع بود که دختر خالم اومد و منو بغل کرد و شروع کرد باهام بازی کردن و منو برد طرف همون پسره و گفت : فرهاد ببین چقدر نازه ، منم که دل پُری ازشون داشتم دو تا دستامو بطرف پسره دراز کردم که یعنی میخوام بیام بغلت ، پسره هم که خیلی خوشش اومده بود و نمیدونست چه نقشه ای براش کشیدم با خوشحالی منو بغل کرد ، منم دستامو انداختم دور گردنش و ...... چشمتون روز بد نبینه ، پسره یهو به خودش اومد و دید تمام لباساش خیس شده ، جاتون خالی یه جیش حسابی روش کردم .
مادرم که تازه متوجه شیرین کاری من شده بود اومد جلو و از پسره عذر خواهی کرد و منو برداشت و رفت طرف حمام ، بعد از اینکه منو حسابی شست و تمیز کرد و آورد بیرون دیدم مهناز و فرهاد وایسادن یه گوشه و دارن با هم در مورد جیش من حرف میزنن .
خلاصه شب شد و همه مهمونا رفتن ، مادرم منو بغل کرد و برد توی تختخوابم که بخوابونه ، همینطور که داشت برام لالائی میگفت ، بهش گفتم : مامان جون راستی متوجه شدی این پسره به مهناز شماره تلفن داد ، مادرم یهو چشاش گرد شد و با حالت ناباورانه دور و برش رو نگاه کرد و باز سرش رو برگردوند به طرف من ، گفتم : خوب مگه چیه مامان ، بخدا خودم دیدم ، مامان سرش رو آورد جلو و چند ثانیه ای زل زد توی چشای من و یهو جیغ کشید ، بیچاره پدرم نفهمید چطوری خودش رو به اطاق رسوند ، وقتی قیافه بهت زده مادرم رو دید گفت : چیه ، مادرم که زبونش بند اومده بود گفت : بهزاد ببین این حرف میزنه ، بابام یه نگاهی به اون کرد و گفت : دست بردار مهتاب خیالاتی شدی ؟ مامانم گفت : به بخدا بهزاد این داره حرف میزنه ، خودم شنیدم ......... من که دیدم پدرم یواش یواش داره به عقل مادرم شک میکنه دیگه طاقت نیاوردم و گفتم : خوب راست میگه بابائی مگه چیه ؟ حالا دیگه نوبت بابام بود که چشاش گرد بشه ، بابا و مامان وایساده بودن کنار هم و مثل جن زده ها به من نگاه میکردن ، بابا اومد جلو و آروم به من گفت : سینا جان تو چیزی گفتی ، گفتم : آره بابا جون ، مگه اشکالی داره ، دیگه نفهمیدم چی شد ، فقط دیدم مامانم چسبیده به دیوار و بابام هم غش کرد افتاد پائین تخت .
از فردای اون روز همه چیز تغییر کرده بود و بابا و مامان که فهمیده بودن من میتونم حرف بزنم و همه چیز رو هم میفهمیدم ، نمیدونستن حالا باید با این بچه یکروزه که اندازه یه آدم چهل ساله میفهمه چیکار کنن !
چند روز به همین منوال گذشت و دیگه حرف زدن من برای پدر و مادرم عادی شده بود و فقط ازم قول گرفته بودن که جلوی دیگران حرف نزنم ، خودشون هم دیگه خیلی مواظب رفتارشون جلوی من بودن و دیگه بابام جلوی من مامانم رو نمیبوسید .
تا اینکه یه روز چند نفر دکتر اومدن خونمون و ......................
بهزاد _ 22/8/85
پی نوشت :
ادامه این داستان بستگی به نظر شما داره ، نمیدونم این داستان چقدر براتون جذابیت داره ولی اگه دلتون میخواد ادامه اون رو بنویسم در قسمت نظرات به اطلاعم برسونین .
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی