تبليغاتX
آریا برزن

 

 

ولم کنین

 

 

یکی پاهامو گرفته بود و داشت محکم میکشید ، منم دستامو یه جائی گرفته بودم و داد میزدم : بابا مگه مرض دارین ، ولم کنین ، نمیخوام بیام .........

نامردا بالاخره منو کشیدن بیرون و همچین که بند ناف منو بریدن یه جیغ بنفش کشیدم و بیحال شدم ، چند تا دکتر و پرستار بالای سرم وایساده بودن و داشتن نگام میکردن ، منم بجای اینکه مثل بقیه بچه ها فقط گریه و زاری کنم ، داشتم به این آدمای سفید پوش نگاه میکردم ، دکتر پاهامو گرفت و منو وارونه کرد و چند تا محکم زد تو پشتم ، مثل اینکه یادش رفته بودم من تازه بدنیا اومدم ، همچین با دستای سنگینش میکوبید رو پشتم انگار داره یه آدم بزرگ رو میزنه ، منم که دردم اومده بود دیگه طاقت نیاوردم وگفتم : بی شرف نزن ، دکتر بیچاره که نمیدونست کی این حرفو زده ، هاج و واج اطرافشو نگاه میکرد .

یکی از پرستارا اومد جلو و منو گرفت و به مامانم نشون داد و گفت : مبارک باشه ، شاه داماده ، منم داشتم تو دلم میگفتم : ای دختره بی حیا ، خجالت نمیکشی منو انجوری لخت نگاه میکنی .

خلاصه یه دستبند کوچولو بهم زدن و منو تحویل مامان جونم دادن ، همچین که سرم رو گذاشتم روی سینه مامان گفتم : آخیییییییییییییییییییییییییش ، که دیدم مامان داره دور و برش رو نگاه میکنه و دنبال صدا میگرده ، بیچاره فکر کرده بود خیالاتی شده ، چند دقیقه بعد یه خانم پرستار اومد و قد و وزن منو اندازه گرفت و تمام تنمو با آب و شامپو شست ، منم که اولین بار بود داشتم آب بازی میکردم ، کلی کیف کردم ، پرستار داشت منو پمپرز میکرد که یکی دیگه از پرستارا سریع اومد تو اطاق و بهش گقت : بدو شیما ، داره میاد ، خانم پرستار هم که انگار یهو منو فراموش کرده بود سریع خودش رو مرتب کرد و رفت طرف درب اطاق و وارد راهرو شد ، چند لحظه بعد صدای سلام و احوالپرسی اون رو با یه آقای دکتری شنیدم که تو دلم گفتم : ای دختره شیطون ، میخای پسر مردمو تور کنی !

چند ساعت بعد یه پول قلمبه از بابا جونم گرفتن و منو ترخیص کردن .

فردای اون روز خونه ما شلوغ شده بود و کلی مهمون داشتیم و منم بغل مامانم داشتم مهمونا رو دید میزدم که متوجه شدم فرهاد پسر همسایمون داره بد جوری به دختر خالم مهنازنگاه میکنه ، یه کاغذ از جیبش در آورد و یه چیزی روش نوشت و یواش رفت کنار دختر خالم و گذاشت توی دستش ، دیدم پدر سوخته کار خودشو کرد و شماره تلفنشو داد به دختر خالم ، داشتم پیش خودم میگفتم : ای بی همه چیز ، اگه بزرگ شده بودم حسابی حالتو میگرفتم ، همین موقع بود که دختر خالم  اومد و منو بغل کرد و شروع کرد باهام بازی کردن و منو برد طرف همون پسره و گفت : فرهاد ببین چقدر نازه ، منم که دل پُری ازشون داشتم دو تا دستامو بطرف پسره دراز کردم که یعنی میخوام بیام بغلت ، پسره هم که خیلی خوشش اومده بود و نمیدونست چه نقشه ای براش کشیدم با خوشحالی منو بغل کرد ، منم دستامو انداختم دور گردنش و ...... چشمتون روز بد نبینه ، پسره یهو به خودش اومد و دید تمام لباساش خیس شده ، جاتون خالی یه جیش حسابی روش کردم .

مادرم که تازه متوجه شیرین کاری من شده بود اومد جلو و از پسره عذر خواهی کرد و منو برداشت و رفت طرف حمام ، بعد از اینکه منو حسابی شست و تمیز کرد و آورد بیرون دیدم مهناز و فرهاد وایسادن یه گوشه و دارن با هم در مورد جیش من حرف میزنن .

خلاصه شب شد و همه مهمونا رفتن ، مادرم منو بغل کرد و برد توی تختخوابم که بخوابونه ، همینطور که داشت برام لالائی میگفت ، بهش گفتم : مامان جون راستی متوجه شدی این پسره به مهناز شماره تلفن داد ، مادرم یهو چشاش گرد شد و با حالت ناباورانه دور و برش رو نگاه کرد و باز سرش رو برگردوند به طرف من ، گفتم : خوب مگه چیه مامان ، بخدا خودم دیدم ، مامان سرش رو آورد جلو و چند ثانیه ای زل زد توی چشای من و یهو جیغ کشید ، بیچاره پدرم نفهمید چطوری خودش رو به اطاق رسوند ، وقتی قیافه بهت زده مادرم رو دید گفت : چیه ، مادرم که زبونش بند اومده بود گفت : بهزاد ببین این حرف میزنه ، بابام یه نگاهی به اون کرد و گفت : دست بردار مهتاب خیالاتی شدی ؟ مامانم گفت : به بخدا بهزاد این داره حرف میزنه ، خودم شنیدم ......... من که دیدم پدرم یواش یواش داره به عقل مادرم شک میکنه دیگه طاقت نیاوردم و گفتم : خوب راست میگه بابائی مگه چیه ؟ حالا دیگه نوبت بابام بود که چشاش گرد بشه ، بابا و مامان وایساده بودن کنار هم و مثل جن زده ها به من نگاه میکردن ، بابا اومد جلو و آروم به من گفت : سینا جان تو چیزی گفتی ، گفتم : آره بابا جون ، مگه اشکالی داره ، دیگه نفهمیدم چی شد ، فقط دیدم مامانم چسبیده به دیوار و بابام هم غش کرد افتاد پائین تخت .

از فردای اون روز همه چیز تغییر کرده بود و بابا و مامان که فهمیده بودن من میتونم حرف بزنم و همه چیز رو هم میفهمیدم ، نمیدونستن حالا باید با این بچه یکروزه که اندازه یه آدم چهل ساله میفهمه چیکار کنن !

چند روز به همین منوال گذشت و دیگه حرف زدن من برای پدر و مادرم عادی شده بود و فقط ازم قول گرفته بودن که جلوی دیگران حرف نزنم ، خودشون هم دیگه خیلی مواظب رفتارشون جلوی من بودن و دیگه بابام جلوی من مامانم رو نمیبوسید .

تا اینکه یه روز چند نفر دکتر اومدن خونمون و ......................

 

 

بهزاد _ 22/8/85

 

 

پی نوشت :

ادامه این داستان بستگی به نظر شما داره ، نمیدونم این داستان چقدر براتون جذابیت داره ولی اگه دلتون میخواد ادامه اون رو بنویسم در قسمت نظرات  به اطلاعم برسونین .

 

 


نویسنده : بهزاد ¦ شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 3:41 بعد از ظهر

دوستان

آرشیو موضوعی

ترنمی برای آن صاعقه
عجب صبری خدا دارد
آدمیت
و ماه چشم براه علی بود
شاعری زخم زبان می خواهد
عو عو سگان
یک ، دو ، سه ، .....
افعال معکوس
قلم
آشتی من و قلم
امید
مستی و هستی
غدیر خم
قصه شهر فرنگ
شاید
آی بزرگترها
بهش میگن عشق
حسین سر مست است
استغفرا...
مسافر
دخترک
چه کنم ، کجا روم
آنکس که چرائی دارد
هیچکی نیست
آخرین پاسخ
عاقبت خواهم رفت
قصه ما به سر رسید
باز هم عید - 1
رنگ بهار
صخره
تنهائی
نامه ای به بهار
عشق است
هممون دنبال عشقیم
جوانان چرا ؟ - 1
آدم نماها
؟
رویای شیرین
شکایت
خدا
خودم
ایکاش نمیفهمیدم
راه آخر
امروز
شبهای بیخوابی
مادر
قصه شهر فرنگ - 2
جام تهی
زیباترین خلقت
عشقبازی
سرگردان
کولی بی خیال
شاه فرنگ
یادت هست ؟
باغبان
آخر خط
بشکن بشکنه
جشن تولد
اتل متل توتوله
دیوانه
مادرم رفت
قلقلی
آدم حق داشت
ولم کنین - 1
ولم کنین - 2
ولم کنین - 3
ولم کنین - 4
بیدار شوید
اخراج
خسته
دیشب
وقت باران
عاشورا
بهار آزادی
حاصل عمر
آتش
پنجره مهتاب
شاعران
خط قرمز - 1
باز هم عید - 2
روزای وحشی
بیا بریم
جوانان چرا - 2
سیب حوا
خط قرمز - 2
بهش میگن عشق - 2
عاقبت خواهم رفت - 2
خواب خیس
خط قرمز - 3
پشت و رو
برهنه
برو بابا - 1
برو بابا - 2
برو بابا - 3
برو بابا - 4
و ... برو بابا
ایران من
خط قرمز - 4
خداحافظ
بازگشت
طرحی نو
ساعت ناخوش - 1
یاد مهر
ساعت ناخوش - 2
دوستان پائیزی
ماهستان
داغ آه
عمه خانم - 1
عمه خانم - 2
عمه خانم - 3
عمه خانم - 4
قرارمون نبود این
ساعت ناخوش - 3
جوانان چرا ؟ - 3
جوانان چرا ؟ - 4
جوانان چرا ؟ - 5
دوباره زمستان
به تو چه ؟
بغض
مثلا یعنی من
خط قرمز - 5
سپندار مذگان
چند تا ؟
سلامی ساده
ساعت ناخوش - 4
باز هم عید - 3
پرچم
خانه کوچک من
دو چشم درشت و خیس
ساز ناکوک - 1
ساز ناکوک - 2
ساز ناکوک - 3
ساز ناکوک - 4
و ... ساز ناکوک
جون شما
ساعت ناخوش - 5
دل ساده ما
خط قرمز - 6
مرخصی
شام آخر - 1
شام آخر - 2
شام آخر - 3

بازدید کنندگان
این وبلاگ روزهای یکشنبه هر هفته بروز رسانی میگردد
Copyright © 2005-2008 _ Designed by BEHZAD
RSS