تبليغاتX
آریا برزن

 

خلاصه قسمت قبل :

 

مهتاب ، همسر بهزاد ، فرزندی بنام سینا بدنیا آورد که از بدو تولد میتوانست حرف بزند و به اندازه یک آدم چهل ساله میفهمید ، پدر و مادر پس از پی بردن به استعداد فرزندشان از او خواهش کردند که این راز را برملا نکند و یا مراجعه به چند پزشک متخصص از آنها کمک خواستند .......

 

 

ولم کنین _ قسمت دوم

 

 

یک هفته بعد چند تا دکتر اومدن خونمون ، اولش که حسابی از حرف زدن من شوکه شده بودن ، بعد از چند دقیقه که باورشون شد من همه چیز رو میفهمم ، یکی از اونها که روانشناس بود شروع کرد به سوال پیچ کردن من ، این آقا که فکر میکرد خیلی حالیشه بعد از چند ساعتی که منو حسابی کلافه کرد و هرچی سوال بلد بود از من پرسید ، بهش گفتم : حالا میشه من یه سوال از شما بپرسم ،

گفت : خواهش میکنم پسرم ، بپرس .

گفتم : شما میدونین اول مرغ بوجود اومد یا اول تخم مرغ ؟

دکتر یه دستی به کله کچلش کشید و یه نگاهی به بقیه کرد و با هم شروع کردن به پچ پچ ، همینطور که اونها داشتن به کله های بی مغزشون فشار میاوردن ، یکی از اونها که خانم جوان و خوشگلی هم بود آروم اومد طرف من و بغلم کرد و شروع کرد به بازی کردن با من ، راستشو بخواین منم بدم نیومده بود و بخاطر همین هم روش جیش نکردم و شروع کردم با موهای خرمائیش بازی کردن ، خیلی آروم سرشو آورد بیخ گوش من و گفت : ببینم تو راستی راستی همه چیزو میفهمی ، راستش برای اولین بار بود که احساس میکردم یه ارتباط عجیبی با یه نفر پیدا کردم ، یه کمی بهش نگاه کردم و طوری که بقیه نفهمن بهش گفتم : تو اسمت الهه است ، دیشب هم با پدرت دعوا کردی ، شاگرد اول دانشگاه هم بودی و پارسال هم از دانشگاه اخراجت کردن ، چشاش گرد شد و با حالت ناباورانه ای منو نگاه کرد ، آروم منو گذاشت زمین و رفت نشست سر جاش .

خلاصه آقایون گُنده بعد از اینکه چند دقیقه ای با بابا و مامانم صحبت کردن ، قرار گذاشتن که چند روز بعد با یک گروه دیگه بیان و بلند شدن که برن ، دم در که داشتن خداحافظی میکردن ، مامانمو صدا کردم و گفتم : به اون خانمه بگو بمونه ، مامان یه نگاهی به من کرد و رفت دم در و یه چیزی درگوش الهه گفت و بعد از خداحافظی برگشت ، تا اومد تو گفتم : پس چی شد ، مامان گفت : الان میاد ، صبر کن .

ده دقیقه بعد زنگ خونه بصدا در اومد و الهه اومد تو و نشست کنار من ، بهش گفتم : میخواستی اونا نفهمن ، اونهم یه لبخندی زد و گفت : آره عزیزم ، بعد یه نگاهی به مامانم کرد و بطرف من برگشت و گفت : خوب عزیزم با من کاری داشتی ؟ منم خیلی جدی به مامان و بابا گفتم : میشه خواهش کنم من و الهه رو تنها بذارین ، بابام گفت : باشه پسرم ، راحت باشین ، ما میریم توی اطاق ، مامانم هم وقتی بلند شد یه چشمکی به الهه زد و به شوخی گفت : پسرم خوش سلیقه است دیگه .

وقتی تنها شدیم به الهه که با اون چشای زیباش داشت منو نگاه میکرد گفتم : چیه ، چرا خودتو عذاب میدی ، اصلا چیکار داری به این جماعت ، ولشون کن ، قضیه پارسال رو هم فراموش کن ، مگه یه مدرک چقدر ارزش داره ، به درک که بیرونت کردن ، اینها لیاقت امثال تورو ندارن ، تو جون یه نفر رو نجات دادی ، این وظیفه هر دکتری است ، حالا بعدا معلوم شد که اون بیچاره رو آورده بودن اونجا که کلشو زیر آب کنن ، تو هم فضولی کردی و جونشو نجات دادی ، بخاطر همین هم از دانشگاه اخراجت کردن و مدرکت رو ندادن ، یه جهنم ، فکرشو نکن ، بعدش هم به شوخی گفتم : اصلا میخوای خودم برم یه جیش حسابی روشون بکنم ، الهه که خنده تلخی روی لبای قشنگش نقش بسته بود منو بغل کرد و درست انگار یه آدم بزرگ رو بغل کرده ، سرشو گذاشت روی شونه من و گفت : سینا جون تورو خدا مواظب خودت باش ، تو یه آدم معمولی نیستی ، نمیدونم کی هستی و چی هستی ؟ تو حتی میتونی فکر آدما رو هم بخونی ، عزیزم من نگرانتم ، منم دستامو انداختم دور گردنش و بهش گفتم : الهه جون قول میدی هر روز بیای اینجا و چند ساعتی پیش من باشی ، الهه که یهو غش غش خنده زیباش فضای اطاق رو پر کرده بود منو محکم بغل کرد و گفت : چشم آقا خوشگله ، حتما میام ، فقط باید مامان و بابا اجازه بدن .

از فردای اون روز الهه روزی چند ساعت میومد خونه ما و با هم صحبت میکردیم و منم کلی کیف میکردم که هر روز میتونم اونو بغل کنم و هیچکی هم نمیتونه چیزی بگه ، یواش یواش حرفای من اونقدر روی الهه تاثیر گذاشت که اونو تبدیل به یه آدم سرحال و بشاش کرد و دیگه از اون افسردگی گذشته اش خبری نبود ، مامان و بابا هم خیلی از این وضع راضی بودن که بالاخره منهم یه همبازی پیدا کردم ، بازی که آخر و عاقبتش عجیبتر از اونی شد که فکرشو میکردم .

دو هفته بعد همون گروه دکترای خِنگ که اومده بودن خونمون به همراه چند نفر دیگه اومدن ، چند نفر از تازه واردها خارجی بودن و خوب که بهشون نگاه کردم دیدم یکی از اونها مسیحی ، یکی یهودی ، یکی بودائی ، یکی زرتشتی و یکی هم مسلمانه ، یک نفر هم همراهشون بود که از اون خوشم نمیومد چون اصلا به هیچی پایبند نبود ، اون آدم قوی هیکل و قد بلندی بود که تا آخر جلسه هم حرفی نزد و فقط یه ضبط صوت همراهش بود و صدای همه رو ضبط میکرد ، اسمش آقای « خ » بود و خیلی دقیق داشت منو بر انداز میکرد ، البته الهه با اون گروه نبود و این چیزی بود که خودم خواسته بودم ، چون اون هر روز پیش خودم بود، و قبلا هم بهم گفته بود که مواظب این آدما باشم .

 آقایون شروع کردن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ازم سوال کردن ، سوالات فلسفی ، مذهبی ، اجتماعی ، علمی و هر چیز دیگه ای که بلد بودن و هربار که سوالهاشون رو جواب میدادم ببیشتر ابروهاشون بالا میرفت ، بعد از تموم شدن سوالاشون ، همون آقای « خ » به بابا و مامانم گفت : شاید لازم باشه چند روزی این آقا سینا مهمون ما باشه ، بعدش هم لبخند کثیفی زد و رفت ، وقتی بطرف بابا و مامان نگاه کردم  دیدم رنگ هر دوتاشون پریده ، اونها که رفتن ، سریع مامانم به الهه زنگ زد و چند دقیقه بعد الهه اونجا بود ، از در که اومد تو مامانم یه چیزی در گوشش گفت و منو برداشتن و رفتیم توی اطاق ، مامان در اطاق رو بست و بهمراه الهه اومد نشست پیش من ، تا مامان اومد چیزی بگه ، گفتم : میدونم مامان جون ، میخوای اون میکروفونی رو که زیر مبل کار گذاشتن بهم بگی ؟ مامان و الهه یه نگاهی بهم انداختن و الهه گفت : چند تا مامور هم پائین گذاشتن ، تمام این خیابون تحت نظره ، بابا هم در رو باز کرد و اومد تو و گفت : ماموراشون توی کوچه هستن ، مامان و بابا و الهه زبونشون بند اومده بود ، من که دیدم وضع خیلی ناجوره رفتم توی بغل الهه و آروم بهش گفتم : الهه جون ، عزیزم ، میخای همون کاری رو که خیلی وقته بهش فکر میکنی ، انجام بدیم ، الهه که دیگه به فکر خوانی من عادت کرده بود یه نگاه عمیقی بهم کرد و گفت : مطمئنی سینا جون ، گفتم : چاره ای جز این نداریم ، اونها منو سر به نیست میکنن ، وجود آدمی مثل من میتونه براشون خطرناک باشه ، مامان و بابا که متوجه حرفهای ما شده بودن ، داشتن خیره به هم نگاه میکردن و مامان قطره اشکی رو که از گوشه چشمای خوشگلش پائین اومده بود پاک کرد و گفت : الهه قبلا" با ما در مورد این قضیه صحبت کرده ، من طاقتشو ندارم ، ولی اگه جون تو در خطر باشه نمیتونم جلوتون رو بگیرم .

همون شب تصمیممون رو گرفتیم و آماده شدیم ، نیمه های شب بود که ...................

 

 

بهزاد _ 30/8/85

 

 

ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر ..........

 

 


نویسنده : بهزاد ¦ شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 6:9 بعد از ظهر

دوستان

آرشیو موضوعی

ترنمی برای آن صاعقه
عجب صبری خدا دارد
آدمیت
و ماه چشم براه علی بود
شاعری زخم زبان می خواهد
عو عو سگان
یک ، دو ، سه ، .....
افعال معکوس
قلم
آشتی من و قلم
امید
مستی و هستی
غدیر خم
قصه شهر فرنگ
شاید
آی بزرگترها
بهش میگن عشق
حسین سر مست است
استغفرا...
مسافر
دخترک
چه کنم ، کجا روم
آنکس که چرائی دارد
هیچکی نیست
آخرین پاسخ
عاقبت خواهم رفت
قصه ما به سر رسید
باز هم عید - 1
رنگ بهار
صخره
تنهائی
نامه ای به بهار
عشق است
هممون دنبال عشقیم
جوانان چرا ؟ - 1
آدم نماها
؟
رویای شیرین
شکایت
خدا
خودم
ایکاش نمیفهمیدم
راه آخر
امروز
شبهای بیخوابی
مادر
قصه شهر فرنگ - 2
جام تهی
زیباترین خلقت
عشقبازی
سرگردان
کولی بی خیال
شاه فرنگ
یادت هست ؟
باغبان
آخر خط
بشکن بشکنه
جشن تولد
اتل متل توتوله
دیوانه
مادرم رفت
قلقلی
آدم حق داشت
ولم کنین - 1
ولم کنین - 2
ولم کنین - 3
ولم کنین - 4
بیدار شوید
اخراج
خسته
دیشب
وقت باران
عاشورا
بهار آزادی
حاصل عمر
آتش
پنجره مهتاب
شاعران
خط قرمز - 1
باز هم عید - 2
روزای وحشی
بیا بریم
جوانان چرا - 2
سیب حوا
خط قرمز - 2
بهش میگن عشق - 2
عاقبت خواهم رفت - 2
خواب خیس
خط قرمز - 3
پشت و رو
برهنه
برو بابا - 1
برو بابا - 2
برو بابا - 3
برو بابا - 4
و ... برو بابا
ایران من
خط قرمز - 4
خداحافظ
بازگشت
طرحی نو
ساعت ناخوش - 1
یاد مهر
ساعت ناخوش - 2
دوستان پائیزی
ماهستان
داغ آه
عمه خانم - 1
عمه خانم - 2
عمه خانم - 3
عمه خانم - 4
قرارمون نبود این
ساعت ناخوش - 3
جوانان چرا ؟ - 3
جوانان چرا ؟ - 4
جوانان چرا ؟ - 5
دوباره زمستان
به تو چه ؟
بغض
مثلا یعنی من
خط قرمز - 5
سپندار مذگان
چند تا ؟
سلامی ساده
ساعت ناخوش - 4
باز هم عید - 3
پرچم
خانه کوچک من
دو چشم درشت و خیس
ساز ناکوک - 1
ساز ناکوک - 2
ساز ناکوک - 3
ساز ناکوک - 4
و ... ساز ناکوک
جون شما
ساعت ناخوش - 5
دل ساده ما
خط قرمز - 6
مرخصی
شام آخر - 1
شام آخر - 2
شام آخر - 3

بازدید کنندگان
این وبلاگ روزهای یکشنبه هر هفته بروز رسانی میگردد
Copyright © 2005-2008 _ Designed by BEHZAD
RSS