تبليغاتX
آریا برزن

 

 

خلاصه قسمتهای قبل :

 

سینا ، فرزند بهزاد و مهتاب ، بدنیا آمد ، او از همان بدو تولد میتوانست حرف بزند ، اطلاعات یک دانشمند را داشت و علاوه بر آن قدرت عجیبی که میتوانست ذهن و فکر دیگران را تجزیه و تحلیل کند ، او با دکتری که برای بررسی وضعیتش آمده بود ( الهه ) آشنا شد و رابطه صمیمی بین آنان پدید آمد ، در این میان عده ای قصد سوءاستفاده از او را داشتند که ....... ( در این هنگام سینا فقط یک کودک یکماهه بود )

 

 

ولم کنین _ قسمت سوم

 

 

همون شب تصمیممون رو گرفتیم و آماده شدیم ، پدرم ساعتی قبل به خانه یکی از دوستان قدیمیش رفت و بهمراه او به خانه بازگشت ، وسایلمان را برداشته بودیم ، الهه هم که برای خداحافظی نزد خانواده اش رفته بود بازگشت ، همه چیز آماده بود ، پدر و مادرم دم در ایستاده بودند ، پدرم سرش را پائین انداخته بود و مادرم که میخواست جلوی ما گریه نکند ، بغضش را پنهان میکرد ، داشتم توی دلم میگفتم مامان جون نباید ناراحت باشی ، تو باید محکم باشی ، نگران نباش من برمیگردم ، ناگهان دیدم که مادرم چشمانش را کاملا" باز کرد و محکم و با وقار ایستاد مانند ملکه ای که بر اریکه قدرت ایستاده ، باشکوه و بی نظیر بود و این اولین باری بود که فهمیدم میتوانم چنین تاثیری بر روی دیگران بگذارم ، میتوانستم آنچه را در ذهن دارم به دیگران منتقل کنم و دیگران را وادار به اجرای آن نمایم .

پدر و مادر را بوسیدم و در آغوش الهه از در خارج شدم ، بهمراه دوست پدرم به پارکینگ ساختمان رفتیم و سوار ماشین او شدبم ، من و الهه روی صندلی عقب دراز کشیدیم و از ساختمان خارج شدیم ، تا سر کوچه هر دو نفسمان بند آمده بود ، وارد خیابان اصلی که شدیم دوست پدرم گفت : بلند شین بچه ها .

بهمراه دوست پدرم به شمال رفتیم و با راهنمائی الهه وارد یک مسیر جنگلی شدیم و پس از ساعتی حرکت در جاده های جنگلی به کنار رودخانه ای رسیدیم که الهه گفت : خوب دیگه رسیدیم ، از ماشین پیاده شدیم و دوست پدرم پس از خداحافظی بازگشت ، بهمراه الهه چند ساعتی را در میان جنگل پیمودیم و نزدیکی شب بود که به کلبه کوچکی رسیدیم ، پیرمرد قد بلند و قوی هیکلی که الهه او را عمو صابر صدا میزد ، در حال شکستن هیزم بود و به محض دیدن ما تبرش را زمین گذاشت و بطرفمان آمد ،

_ چی شده ، راهتون رو گم کردین .

الهه گفت : سلام عمو صابر .

پیرمرد که انگار از شنیدن نامش داشت شاخ در میاورد ، جلوتر آمد و دقیقتر به صورت ما نگاه کرد و گفت : شما منو میشناسین ، الهه گفت : عمو صابر منم ، الهه ، دختر علیرضا ، الهه دستش را داخل کیفش کرد و انگشتری را که پدرش به او داده بود نشان عمو صابر داد ، صابر که انگار با دیدن انگشتری خشکش زده بود سریع ما را بداخل خانه برد و .................

الهه عمو صابر را در بچگی دیده بود و پس از آن هربار سراغش را از پدر میگرفت ، او میگفت : عمو صابر رفته مسافرت عزیزم .

آنشب الهه تمام قضیه را برای عمو صابر تعریف کرد و من که تا آن لحظه چیزی نگفته بودم ، وقتی دیدم عمو صابر باورش نمیشود که من میتوانم حرف بزنم ، گفتم : سلام عمو صابر ، صندوقچه چوبی ات را کنار درخت بید پشت کلبه گذاشته ای ، عمو صابر که زبانش بند آمده بود تا خواست چیزی بگوید ، الهه پیش دستی کرد و گفت : عمو صابر ، سینا میتونه فکر آدمارو بخونه ، قضیه این صندوقچه چیه ؟ عمو صابر بلند شد و رفت بیرون و چند لحظه بعد در حالیکه صندوقچه چوبی در دستش بود وارد کلبه شد و رو به الهه گفت : این صندوقچه را مدتها پیش گم کرده بودم و حالا این بچه برام پیداش کرد ، و الهه هم با خنده گفت : بچه نه عمو صابر ، بگو آقا سینا .

از آن روز به بعد من و الهه و عمو صابر با هم زندگی میکردیم ، عمو صابر یک استاد دانشگاه بود که پس از درگیری بر سر مسئله ای او را اخراج کرده بودند و چون حاضر نشده بود اعترافاتی را که آنها برایش نوشته بودند امضاء کند ، پسرش را کشته بودند و خودش را هم میخواستند سر به نیست کنند که فرار کرده بود و به این نقطه دور افتاده آمده بود ، در طول سالیانی که در این کلبه دور افتاده جنگلی زندگی میکرد ، تنها کسی که از اوضاع او با خبر بود ، دوست صمیمی او علیرضا ، پدر الهه بود که گهگاهی مخفیانه به او سر میزد .

زندگی جدید برای من دنیای زیبائی را بوجود آورده بود که اگر دوری پدر و مادر نبود ، میتوانست شیرینترین دوران زندگیم باشد .

هر چند ماه یکبار پسر جوانی بنام وحید به عمو صابر سر میزد و غذاو لباس و وسایل زندگی برایمان میاورد ، البته عمو صابر از او کاملا اطمینان داشت و او هم در مورد حضور من و الهه کنجکاوی نمیکرد .

روزها و ماهها و سالها به همین ترتیب میگذشت و من و الهه و عمو صابر به دور از جنجال و هیاهو زندگی آرام و ساده ای را میگذراندیم ، صبحها عمو صابر گاو را میدوشید و سپس برای تهیه غذا به جنگل میرفت ، الهه هم کارهای خانه را انجام میداد و من هم بزرگ میشدم .

در طول این مدت اتفاقات زیادی در خانه پدر و مادرم افتاده بود که الهه و عمو صابر از طریق وحید از قضایا باخبر میشدند و منهم خیلی راحت میتوانستم با خواندن افکار آنها به ماجرا پی ببرم ، البته آنها خوب میدانستند که من میتوانم فکرشان را بخوانم ولی شاید خودشان هم نمیخواستند در این مورد حرفی بزنند .

یک روز که وحید به کلبه جنگلی آمده بود الهه و عمو صابر را صدا کرد و چند دقیقه ای با آنها صحبت کرد ، پس از رفتن وحید الهه و عمو صابر ناراحت و افسرده به کلبه بازگشتند و ایکاش من هرگز نمیتوانستم افکار دیگران را بخوانم .

شبی که قرار بود از خانه فرار کنیم با پدر و مادر قرار گذاشته بودیم که پس از فرار ما ، آنها قصیه را به پلیس گزارش کنند و الهه را بعنوان مقصر اصلی جلوه دهند تا کسی نتواند آنها را مقصر بداند ، پلیس حرف آنها را در مورد دزدیدن من توسط الهه باور کرده بود اما آقای « خ » و مامورانش که میدانستند چیز دیگری پشت این قضیه مخفی شده است ، پدر و مادرم را تحت بازجوئی قرار داده بودند و پدرم که دچار بیماری قلبی هم بود در حین بازجوئیهای بیرحمانه آنها فوت کرده بود ، آنشب هیچکس حرف نمیزد ، انگار خاک مرده در آن کلبه پاشیده بودند ، شب که شد از الهه خواستم یک شمع برایم بیاورد و جلوی کلبه بگذارد ، الهه هم این کار را کرد و من و الهه و عمو صابر تا صبح کنار آن شمع ، بدون اینکه سخنی بگوئیم ، به سرنوشت محتوم خودمان فکر میکردیم .....

روزها و ماهها و سالها میگذشت و من کم کم داشتم بزرگ میشدم ، یادم میاید در جشن تولد 12 سالگی عمو صابر یک تبر زیبا برایم درست کرده بود و همان شب مجبورم کرد تمام هیزمها را به تنهائی بشکنم و منهم که انگار میخواستم بزرگ شدنم را به آنها نشان دهم با اینکه دستانم دیگر توان نداشت اما تمام هیزمها را تا آخر شکستم و عمو صابر هم پس از شکستن هیزمها نگاهی به من کرد و گفت : الهه جان ، سینا دیگه بزرگ شده ، حالا دیگه اون باید مواظب ما دوتا باشه و هر دو خندیدند .

درست چند روز بعد از تولد من ، یک روز عمو صابر در حالیکه داشت بیرون کلبه قدم میزد ناگهان بروی زمین افتاد ، من و الهه سراسیمه بطرف او رفتیم و عمو صابر در حالیکه سرش روی پاهای من بود با انگشت به الهه اشاره کرد و با صدای گرفته ای گفت : مواظبش باش سینا جون ..............

هیچوقت این آخرین حرف عمو صابر را فراموش نمیکنم !!!!!!!!

پس از دفن عمو صابر من و الهه لباس مشکی پوشیدیم و چند روز بعد که وحید برای دیدن ما آمده بود با شنیدن خبر فوت عمو صابر بر روی زمین زانو زد و آنچنان ناله و شیونی کرد که حتی من و الهه هم چنین نکرده بودیم ، بعدها فهمیدم که وحید یک بچه سر راهی بوده که عمو صابر او را بزرگ کرده و وحید او را پدر خود میداند ،

روزها میگذشت و من و الهه زندگی زیبائی داشتیم ، گاهی هم به کوهستانی که در نزدیکی ما قرار داشت میرفتیم و در کلبه ای که عمو صابر در آنجا برایمان ساخته بود چند روزی میماندیم ، من علاقه زیادی به کوهنوردی داشتم و هنگامی که در کوه بودم احساس عجیبی میکردم ، یک حس دیگر ، حسی که انگار فراتر از احساسات انسانی بود .............

جشن تولد 18 سالگی من زیباترین جشن تولدی بود که بخود دیده بودم ، الهه میهمانی مفصلی را تدارک دیده بود ، انگار میخواهد برای دهها نفر میهمانی بگیرد ، چند نوع غذا و چندین نوع شیرینی و یک کیک بزرگ و یک هدیه مخصوص که وحید به سفارش او از شهر برایش خریده بود ، روز قبلش که الهه سخت مشغول تدارک میهمانی بود ، وقتی دقیق به او نگاه میکردم ، چهره زنی را میدیدم که خود را وقف پسری عجیب کرده است ، او میتوانست در همان شهر بماند و زندگی راحتی داشته باشد ، اما خود را وقف پسری کرده بود که 18 سال از خودش کوچکتر بود ، حالا من پسری 18 ساله و او زنی برازنده و البته 42 ساله بود .

بالاخره شب تولد رسید و من و الهه و وحید و همسرش پس از صرف شام مفصلی شروع به باز کردن هدیه ها کردیم ، الهه یک کتاب زیبای شاهنامه  برایم گرفته بود و وحید و همسرش هم کتابخانه چوبی زیبائی بمن هدیه کردند ، هدیه ها که تمام شد گفتم : خوب بچه ها ، حالا من میخوام به شما هدیه بدم ، بچه ها که حسابی تعجب کرده بودند خیره به دهان من نگاه میکردند ، منهم دست الهه را گرفتم و او را بلند کردم و در آغوش کشیدم و گفتم : ...........................

 

 

بهزاد _ 6/9/85

 

 

پی نوشت :

 

آخرین قسمت این داستان را در هفته بعد خواهید خواند .

شنیده اید که میگویند فلانی یک دکمه داشت ، یک کت برایش دوخت ، منهم سرنوشتی در ذهنم بود که این داستان را برای رسیدن به آن نوشتم ، اما قبل از آنکه قسمت آخر را بخوانید ، میخواهم نظر شما را در مورد پایان این داستان بدانم ، دوست دارید این داستان چگونه تمام شود ؟

 

 


نویسنده : بهزاد ¦ شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 5:12 قبل از ظهر

دوستان

آرشیو موضوعی

ترنمی برای آن صاعقه
عجب صبری خدا دارد
آدمیت
و ماه چشم براه علی بود
شاعری زخم زبان می خواهد
عو عو سگان
یک ، دو ، سه ، .....
افعال معکوس
قلم
آشتی من و قلم
امید
مستی و هستی
غدیر خم
قصه شهر فرنگ
شاید
آی بزرگترها
بهش میگن عشق
حسین سر مست است
استغفرا...
مسافر
دخترک
چه کنم ، کجا روم
آنکس که چرائی دارد
هیچکی نیست
آخرین پاسخ
عاقبت خواهم رفت
قصه ما به سر رسید
باز هم عید - 1
رنگ بهار
صخره
تنهائی
نامه ای به بهار
عشق است
هممون دنبال عشقیم
جوانان چرا ؟ - 1
آدم نماها
؟
رویای شیرین
شکایت
خدا
خودم
ایکاش نمیفهمیدم
راه آخر
امروز
شبهای بیخوابی
مادر
قصه شهر فرنگ - 2
جام تهی
زیباترین خلقت
عشقبازی
سرگردان
کولی بی خیال
شاه فرنگ
یادت هست ؟
باغبان
آخر خط
بشکن بشکنه
جشن تولد
اتل متل توتوله
دیوانه
مادرم رفت
قلقلی
آدم حق داشت
ولم کنین - 1
ولم کنین - 2
ولم کنین - 3
ولم کنین - 4
بیدار شوید
اخراج
خسته
دیشب
وقت باران
عاشورا
بهار آزادی
حاصل عمر
آتش
پنجره مهتاب
شاعران
خط قرمز - 1
باز هم عید - 2
روزای وحشی
بیا بریم
جوانان چرا - 2
سیب حوا
خط قرمز - 2
بهش میگن عشق - 2
عاقبت خواهم رفت - 2
خواب خیس
خط قرمز - 3
پشت و رو
برهنه
برو بابا - 1
برو بابا - 2
برو بابا - 3
برو بابا - 4
و ... برو بابا
ایران من
خط قرمز - 4
خداحافظ
بازگشت
طرحی نو
ساعت ناخوش - 1
یاد مهر
ساعت ناخوش - 2
دوستان پائیزی
ماهستان
داغ آه
عمه خانم - 1
عمه خانم - 2
عمه خانم - 3
عمه خانم - 4
قرارمون نبود این
ساعت ناخوش - 3
جوانان چرا ؟ - 3
جوانان چرا ؟ - 4
جوانان چرا ؟ - 5
دوباره زمستان
به تو چه ؟
بغض
مثلا یعنی من
خط قرمز - 5
سپندار مذگان
چند تا ؟
سلامی ساده
ساعت ناخوش - 4
باز هم عید - 3
پرچم
خانه کوچک من
دو چشم درشت و خیس
ساز ناکوک - 1
ساز ناکوک - 2
ساز ناکوک - 3
ساز ناکوک - 4
و ... ساز ناکوک
جون شما
ساعت ناخوش - 5
دل ساده ما
خط قرمز - 6
مرخصی
شام آخر - 1
شام آخر - 2
شام آخر - 3

بازدید کنندگان
این وبلاگ روزهای یکشنبه هر هفته بروز رسانی میگردد
Copyright © 2005-2008 _ Designed by BEHZAD
RSS