خلاصه قسمتهای قبل :
سینا ، فرزند بهزاد و مهتاب ، که از همان بدو تولد میتوانست حرف بزند و به اندازه یک انسان بالغ هوش و استعداد داشت پس از تولد مورد هجوم عده ای قرار گرفت ، او بهمراه دکترش ( الهه ) که به او علاقه پیدا کرده بود با هماهنگی پدر و مادرش فرار کردند ، پس از فرار ، شخصی بنام آقای « خ » که مامور بیرحمی بود پدر سینا را مورد بازجوئی قرار داد و او در حین بازجوئی فوت کرد ، سینا و الهه در دل جنگلهای شمال با پیرمردی بنام عمو صابر که از دوستان قدیمی پدر الهه بود زندگی میکردند و جوانی بنام وحید بهمراه همسرش تنها دوستان آنها بودند ، چند سال بعد عمو صابر فوت کرد ، سالها از فوت عموصابر میگذشت و زمان تولد 18 سالگی سینا رسید ......
تذکر :
در انتهای قسمت قبل تاکید کردم که پایان این داستان نوشته شده است و این کار را عمدا" انجام دادم تا مسئله تناقض سنی الهه و سینا ، که بسیاری از شما عزیزان به آن اشاره کرده بودید ، در این قسمت جنبه توجیه یا رفع اشکال پیدا نکند ، ضمنا" از تمامی دوستانی که سعی کردند قسمت آخر را حدس بزنند ، متشکرم .
ولم کنین _ قسمت چهارم
پس از باز کردن هدیه ها به بچه ها گفتم : خوب بچه ها ، حالا من میخوام به شما هدیه بدم ، بچه ها که حسابی تعجب کرده بودند خیره به دهان من نگاه میکردند ، منهم دست الهه را گرفتم و او را بلند کردم و در آغوش کشیدم و گفتم :
الهه جان ، من از روزی که بدنیا آمدم ترا در کنارم دیده ام تا به امروز ، تو روزگاری را به پای من گذاشته ای که بهترین روزهای زندگیت بود ، امروز من چیزی ندارم تا درقبال اینهمه بزرگواری ات نقدیم کنم بجز ....... به اینجا که رسیدم زبانم بند آمده بود ، نمیدانستم چه باید بگویم ، روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم ، الهه که مات و مبهوت شده بود ، با دستای زیباش سرم رو بالا آورد و گفت : سینا جون ، من فقط وظیفه خودرم رو ........... آهسته دستم رو روی لبهاش گذاشتم و گفتم : هیچی نگو الهه ، هیچی .
ایکاش زمان همان جا متوقف میشد ، ایکاش آن لحظه هیچوقت تمام نمیشد ، ایکاش فردا نمیامد ، ایکاش .........
انگار خون جدیدی در رگ و پی زندگی من جاری شده بود ، تهیه مقدمات عروسی و شور و شوق این تا ابد مانگار ، هر دوی ما را مست و سرمست کرده بود ، انگار تازه بهم رسیده بودیم ، نگاههایمان عوض شده بود ، احساس میکردم یک دریا آرامش در درونم جاری است و یک کوه امید در مقابل دیدگانم ، انگار دوباره به همان روزهائی برگشته بودم که فریاد میزدم : ولم کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییین .
وحید و همسرش که برای تدارک مراسم عروسی چند روزی را پیش ما بودند ، دائم در گوش همدیگر پچ پچ میکردند و مخفیانه به حرکات بچگانه ما میخندیدند ، واقعا بچه شده بودیم ، بچه هائی شاد و بی خیال ، حتی بعضی وقتها هوس میکردم یکی را پیدا کنم و روی او جیشششششششششششششششش کنم .
قرار گذشته بودیم برای جشن عروسی ، پدر و مادر الهه و مادر منهم حضور داشته باشند ، اگر چه میدانستم این کار بسیار خطرناک است و ممکن است از این طریق مرا پیدا کنند ، اما نمیتوانستم بعد از اینهمه سال شور و شوق دیدار خانواده ام را فروکش کنم ، بهر قیمتی که بود میبایست خانواده هایمان در این عروسی حضور میافتند ، طبق معمول زحمت این کار هم برگردن وحید بود و یک روز قبل از مراسم عقد و عروسی وحید برای آوردن خانواده هایمان راهی شد ،
و بالاخره روز موعود فرا رسید ، قرار بود برای عقد به محضری که وحید در شهر برایمان درنظر گرفته بود برویم ، من کت و شلوار زیبائی پوشیده بودم و الهه که تا آنروز آنقدر زیبا ندیده بودمش ، حالا فرشته ای شده بود که فقط گیسوان سیاهش که با باد عشقبازی میکرد برای عاشق کردن تمام ذرات عالم کافی بود ، واقعا تا آنروز نمیدانستم الهه اینقدر زیباست .
همه چیز آماده بود ، من و الهه و همسر وحید جلوی کلبه جنگلی نشسته بودیم و منتظر ورود خانواده هایمان بودیم ، تمام ذرات وجودم به تلاطم درآمده بود ، نمیدانستم چگونه باید با مادرم برخورد کنم و الهه هم که دست کمی از من نداشت در حالیکه سرش را روی شانه من گذاشته بود و دستش را دور گردنم انداخته بود آهسته در گوشم میگفت : سینا تورو خدا بگو چه کنیم ، من نمیدونم وقتی اونها رو میبینم باید چکار کنم ، انتظار و دلهره به اوج خود رسیده بود که صدای ماشین وحید انگار ما را از خواب هزار ساله بیدار کرد ، ماشین روبروی کلبه ایستاد و مسافرانش یک به یک پیاده شدند ، دو پیرزن و یک پیرمرد ، مادرم خیلی پیر شده بود ، قامتش خمیده بود و معلوم بود که در این 18 سال به اندازه صد سال شکسته شده ، برای لحظه ای احساس کردم زمان ایستاده ، حال خودم را نمیفهمیدم ، خشکم زده بود که دستان وحید مرا به خود آورد و در گوشم گفت : نمیخوای به پیشواز مادرت بری ؟ پاهام سنگین شده بود ، انگار هرکدامشان هزاران کیلو وزن داشت ، هر قدم که برمیداشتم لحظه ای بر روی زمین میخکوب میشدم ، روبروی مادرم که رسیدم دیگر طاقت ایستادن نداشتم ، بزمین نشستم و هر دوپای مادرم را بغل کردم ، سرم را بر روی شکمش گذاشتم و گریستم ، گریستم ، گریستم ..................... .......، انگار میخواستم جبران تمام گریه های نکرده بچگی را که هر نوزادی در آغوش مادر میکند تلافی کنم ، او.................. مادرم بود .
در آن سو الهه خود را در آغوش پدر و مادرش انداخته بود و مانند کبوتر بچه ای که در زیر باران بدنبال سرپناهی میگرد ، خود را در میان سینه آن دو نفر پنهان کرده بود و صورت آنان را غرق بوسه میکرد ، چند دقیقه ای بهمین منوال گذشت ، من نیز به سراغ پدر و مادر الهه رفتم و آنان را در آغوش کشیدم و الهه هم آنچنان مادرم را بغل کرده بود که گوئی صمیمی ترین آشنایش را یافته ، و بالاخره این وحید و همسرش بودند که همه را به داخل کلبه دعوت کردند .
سکوت تمام کلبه را فرا گرفته بود ، هیچکس حرفی نمیزد تا اینکه علیرضا پدر الهه گفت : خوب بچه ها ، مبارکتون باشه ، خوشحالم که میبینم شما دو نفر هنوز سالم و سرحال هستین ، هم من و همسرم و هم مادر سینا از این عروسی خوشحالیم و بیش از آن ، از دیدن شماها پس از اینهمه سال .
من چیزی نمیگفتم و فقط به صورت تک تک آنها مینگریستم ، وحید و همسرش با خنده زیبائی که در کنج لبانشان بود به ما مینگریستند ، الهه محو تماشای پدر و مادرش شده بود ، و مادرم ..... مادرم ، اما انگار مادر از چیزی نگران بود ، خیره به صورت الهه مینگریست و اظطراب و تشویش نگران کننده ای داشت ، سعی کردم افکارش را بخوانم و برای اولین بار از انجام اینکار عاجز ماندم ، افکار مادرم چون دریائی متلاطم و خروشان شده بود که سر و صدای امواجش در هلهله شادی ما گم شده بود ، انگار بقیه هم متوجه این نگرانی مادر شده بودند ، ناگهان دوباره سکوت برقرار شد ، همه داشتند به مادر نگاه میکردند ، پدر الهه به مادرم گفت : چیزی شده مهتاب خانم ، مادر از جا برخواست و به کنار الهه رفت ، دستش را بر روی گردن الهه گذاشت و نگاهی دقیق به زیر گوش الهه انداخت ، چشمان مادر برقی زد ، از کنار الهه رد شد و به پشت سرش رفت ، موهای الهه را بالا زد و نگاهی به پشت گردنش انداخت ، برق چشمان مادر بیشتر شد ، ناگهان الهه را در آغوش کشید ، فریادی از جگر برآورد و بیهوش بر روی زمین افتاد ........
همه مات و حیران به این صحنه نگاه میکردیم ، من بطرف مادر رفتم و الهه هم که بر روی صندلی خشکش زده بود از جایش بلند شد و با کمک هم ، مادر را بر روی تخت گذاشتیم .
چند لحظه ای طول کشید تا مادر بحال آمد ، سرش بر روی پاهای من بود ، آرام چشمانش را باز کرد ، نگاهی کوتاهی به همه کرد و باز بر صورت الهه خیره ماند ، آهسته دستانش را در کنارش قرار داد و از جایش بلند شد ، از تخت پائین آمد و از الهه خواست تا با او به داخل اطاق برود ، انگار قدرت حرف زدن را از همه ما گرفته بودند ، فقط نگاه میکردیم ، الهه و مادر بداخل اطاق رفتند و چند لحظه بعد صدای گریه آنان ما را بداخل اطاق کشاند ، الهه و مادر همدیگر را سخت در آغوش کشیده بودند و میگریستند ، پدر الهه جلو رفت و گفت : شما که مارو نصف عمر کردین ، خوب بگین چه خبره ؟ مادر و الهه از جایشان بلند شدند و به اتفاق بقیه به کنار میز رفتیم ، همه دور تا دور میز نشسته بودیم ، که مادر شروع به صحبت کرد :
بچه ها ، نمیدونم امروز باید خوشحال باشم یا ناراحت ، میدانم که روح بهزاد هم اکنون در این کلبه حضور دارد و در کنار ماست ، اما بهر حال امروز باید رازی را که سالها در سینه من و بهزاد مانده است برایتان بازگو کنم ، رازی که اگرچه گفتنش سخت است و برای شما تلخ ، اما نمیخواهم یک اشتباه را با اشتباه دیگری جبران کنم ، پس خوب گوش کنید .
من و بهزاد در سال اول دانشکده با هم آشنا شدیم ، او شاگرد اول دانشگاه بود و خیلی زود به هم دلبسته شدیم و قرار ازدواج گذاشتیم ، وقتی من این مسئله را با پدر و مادرم در میان گذاشتم ، آنها بخاطر اینکه خودشان از ملاکین بزرگ بودند و خانواده بهزاد ، خانواده متوسطی بود که پدر و مادرش هر دو معلم و فرهنگی بودند ، با این ازدواج مخالفت کردند ، در آنزمان بهزاد را بخاطر حرفهائی که در جمع دانشجویان زده بود از دانشگاه اخراج کردند او را تحت تعقیب قرار دادند ، من که هم بهزاد را عاشقانه دوست داشتم و هم از فضای بسته و مستبد خانه پدری بستوه آمده بودم ، در ملاقاتهای مخفیانه ای که با او داشتم قرار گذاشتیم با هم به جائی برویم که دست کسی به ما نرسد و در آنجا با هم زندگی کنیم ، بهزاد در آنزمان با یکی از اساتید دانشگاه آشنا بود که آن استاد را بعدها بخاطر مسائلی که با دانشگاه پیدا کرد اخراجش کردند ، در آنزمان او استاد فلسفه بهزاد بود و هم او بود که نشانی کلبه ای را در جنگهای شمال به ما داد که سالها پیش پدرش ساخته بود و من و بهزاد مخفیانه و دور از چشم خانواده هایمان به آن کلبه جنگلی پناه بردیم ، یعنی همین کلبه ای که امروز در آن هستیم ، من و بهزاد در همین کلبه با هم ازدواج کردیم و دو سال با هم در اینجا زندگی کردیم ، من در همینجا اولین فرزندانم را بدنیا آوردم که دوقلو بودند ، یک پسر و یک دختر ، زندگی خوب و راحتی داشتیم و از همه چیز راضی بودیم تا اینکه ناگهان پدرم سر رسید و .....
اگرچه ازدواج ما قانونی بود و کسی نمیتوانست مانع آن شود اما پدرم با نفوذ زیادی که در دستگاه حکومتی داشت من را به خانه بازگرداند و بهزاد را هم به زندان فرستاد ، چند ماه پس از اینکه من به خانه پدری بازگشتم ، بهزاد هم از زندان آزاد شد ، در آنزمان پدرم برای اینکه از بهزاد انتقام گرفته باشد تصمیم گرفت فرزندانمان را سر راه بگذارد و همین کار را هم کرد و فقط با اصرار و التماسهای بهزاد بود که او راضی شد فرزندانمان را سر را ه کسانی که بهزاد تعیین میکند قرار دهد ، ما هم پسرمان را سر راه آن استاد دانشگاه که ما را به این کلبه فرستاده بود و دخترمان را بر سر راه یکی از کسانی که بهمراه بهزاد در مبارزات دانشجوئی شرکت داشت ، قرار دادیم .
سالها از آن زمان گذشت و نه من ازدواج کردم و نه بهزاد و البته مخفیانه با هم ارتباط داشتیم تا اینکه 17 سال بعد پدر و مادرم در یک تصادف رانندگی فوت کردند ومن و بهزاد توانستیم دوباره در کنار هم زندگی کنیم .
صورت مادر برافروخته بود و ادامه داد : آن دو فرزند نشانی هائی بر روی بدنشان داشتند که فقط من و بهزاد میدانستیم ، و امروز ناچارم بگویم الهه یکی از آن دو کودک است ، الهه همان دختر کوچولوی من است که ماه گرفتگی پشت گردن و خال زیر گوشش و علامت مخصوصی که بر روی بدنش دارد مرا مطمئن کرده است .
مادر سرش را پائین انداخت و قطره اشکی از گوشه چشمانش بحرکت در آمد ، من بطرف علیرضا پدر الهه برگشتم و به او خیره شدم ، انگارمیخواستم عکس العمل او را در قبال این سخنان بدانم ، علیرضا درحالیکه به فکر فرو رفته بود با اشاره سر حرفهای مادرم را تائید کرد و گفت : من و همسرم بچه دار نمیشدیم و زمانی که الهه را دم درب منزلمان پیدا کردیم ، حضور او را در زندگیمان به فال نیک گرفتیم و او را به فرزندی قبول کردیم ، ما هشت سال پیش از آن با هم ازدواج کرده بودیم و تکه کاغذی که از ابتدا همراه الهه بود مشخص میکرد او یک دختر یکساله است ، ما خیلی زود متوجه شدیم که این دختر یکساله استعداد شگرفی دارد و از همین سن و سال ، هم جثه بزرگی دارد و هم میتواند بسادگی بخواند و بنویسد ، بخاطر همین هم شناسنامه او را شش سال بزرگتر گرفتیم تا هم سن الهه با تاریخ ازدواج ما مطابقت داشته باشد و هم او بتواند به مدرسه برود و الهه در اصل از سنی که در شناسنامه اش نوشته شده ، شش سال کوچکتر است .
لحظات بی پایانی بود ، دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید ، هم خوشحال بودم و هم ناراحت ، نگاهم بر روی چهره ناباورانه برادرم خیره مانده بود ، ایکاش سرنوشت از سر مینوشت ، ناخودآگاه بیاد روزی افتادم که فریاد میزدم : ولم کنین ............. ؟؟؟؟؟!!!!!!!!
پایان
بهزاد _ 6/9/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی