خسته
خسته ام ، خسته خسته،
رو به دیوار نشسته ،
دل به آرامش خود خواسته بسته .
من و دیوار به هم زل زده ایم ،
باز هم او ساکت ،
همچو شبهای دگر ،
باز هم من راوی ،
همچو عمری که گذشت .
و به او میگویم :
زندگی زیبا بود ،
زندگی تکه ای از بافه یک رویا بود ،
زندگی آب روان در ته باریکه جوی ،
کم بود ، ولی می آمد ،
دل ما هم خوش بود ،
دل ما مومن بود ،
و بجز نان شب و برکت روز ،
غصه هیچ نداشت ،
روزگاری خوش بود ،
تا بدان روز که با یک پر پروانه ،
شکستیم و به پرواز شدیم ،
به هوای سر کوی دلمان ،
کولی و آواره شدیم ،
هوس عشق به سر آمد و دیوانه شدیم .
سنگ محراب شکستیم ،
در میخانه ببستیم ،
از آن بند برستیم ،
سفر عشق گزیدیم و ،
کنار رخ مهتاب نشستیم .
هر شب از مأمن خاک ،
تا تلاقی غروب و افلاک ،
چشم بر راه نشستیم که شاید آید ،
شاید از مرحمت عشق ، سری جنباند ،
ولی انگار کسی با ما نیست ،
اصلا" انگار کسی آنجا نیست .
خسته ام ، خسته خسته،
دست تیمارگری نیست ،
زخم فریادگری نیست ،
صبح بیدارگری نیست ،
لعبت عشوه گری نیست ،
پس چرا در پس این پرده کسی نیست که نیست ؟
دیگر انگار در این زخم آباد ،
مرهمی نیست که نیست .
چه شد آن حرمت سبز ،
آن باغچه شمعدانی
چه شد آن صخره سخت ،
قله رویائی
و چه شد ،
همه شبهای پر از نور ،
همان شبهای مهتابی
بهزاد _ 15/10/85
دوستان
آوای اندیشه
روزگار تنهائی
وهم سبز
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
میچکا
کازابلانکا
میل تاریکی مکن
آرزوی با تو بودن
حدیث آرزومندی
نامه های برگشتی
الف- دریا
پاسارگاد
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دنیام مال تو
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
صبح دیگر
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی